تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
مور ، چه مىداند كه بر ديوارهء اهرام مىگذرد يا بر خشتى خام . تو ، آن بلندترين هرمى كه فرعونِ تخيّل مىتواند ساخت و من ، آن كوچك‌ترين مور ، كه بلنداى تو را در چشم نمىتواند داشت درشتناك چون خدا بر كاينات ايستاده‌اى و زمين ، گويچه‌ايست به بازى ، در مشت تو . و زمان ، رشته‌اى ، آويخته از سر انگشت تو و رود عظيمِ تاريخ ، جوبارى كه خيزابِ امواجش از قوزك پايت ، در نمىگذرد . . . وز بند شمشيرت ، كلّه‌هاى فرعونان ، آويزان پايى را به فراغت بر مرّيخ ، هِشته‌اى و زلالِ چشمان را با خونِ آفتاب ، آغشته ستارگان را با سر انگشتان ، از سرِ طيبَت ، مىشكنى و در جيب جبريل مىنهى و يا به فرشتگان ديگر مىدهى به همان آسودگى كه نان توشهء جوين افطار را به سحر مىشكستى يا ، در آوردگاه ، به شكستن بندگان بت ، كمر مىبستى چگونه اين چنين كه بلند بر زَبَرِ ما سوا ايستاده‌ايم در كنار تنور پير زنى جاى مىگيرى ، و زير مهميز كودكانهء بچگان يتيم ، و در بازارِ تنگ كوفه . . . ؟ پيش از تو ، هيچ اقيانوسى را نمىشناختم