تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
كه عمود بر زمين بايستد . . . پيش از تو هيچ خدايى را نديده بودم كه پاى افزارى وصله‌دار به پا كند ، و مشكى كهنه بر دوش كشد و بردگان را برادر باشد . آه اى خداى نيمه شب‌هاى كوفهء تنگ اى روشن خدا در شب‌هاى پيوستهء تاريخ اى روح ليلة القدر حتّى اذا مطلع الفجر اگر تو نه از خدايى چرا نسل خدايى حجاز ، « فيصله » يافته است . . . ؟ نه ، بذر تو ، از تبار مغيلان نيست . . . خدا را ، اگر از شمشيرت هنوز خون منافق مىچكد ، با گريهء يتيمكان كوفه ، هم نوا مباش ! شگرفى تو ، عقل را ديوانه مىكند و منطق را به خودسوزى وامىدارد خرد به قبضهء شمشيرت بوسه مىزند و دل در سرشك تو ، زنگار خويش ، مىشويد امّا : چون از اين آميزهء خون و اشك جامى به هر سياه مست دهند ، قالب تهى خواهد كرد . شب از چشم تو آرامش را به وام دارد و توفان ، از خشم تو ، خروش را .