كلام تو ، گياه را بارور مىكند و از نفست گل مىرويد چاه ، از آن زمان كه تو در آن گريستى ، جوشان است .
سحر از سپيدهء چشمان تو ، مىشكوفد و شب در سياهى آن ، به نماز مىايستد .
هيچ ستاره نيست كه وامدار نگاه تو نيست لبخند تو ، اجازهء زندگى است .
هيچ شكوفه نيست كه تبار گلخند تو نيست
زمان ، در خشم تو ، از بيم سترون مىشود شمشيرت به قاطعيّتِ « سجّيل » مىشكافد و به روانى خون ، از رگها مىگذرد و به رسايى شعر ، در مغز مىنشيند و چون فرود آيد ، جز با خون برنخواهد خواست
چشمى كه ترا ديده است ، چشم خداست .
اى ديدنىتر ! گيرم به چشمخانهء عمّار يا در كاسهء سر بوذر
هلا ، اى رهگذران دار الخلافه ! اى خرما فروشان كوفه ! اى ساربانان سادهء روستا ! تمام بصيرتم برخى چشم شمايان باد اگر به نيمروز ، چون از كوچههاى كوفه مىگذشتهايد :
از ديدگان معبرى براى على ساخته باشيد .
گيرم ، كه هيچ او را نشناخته باشيد .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 396
مساهمون: ابوالقاسم رادفر
ص٣٩٦