خاشاك ره بودم شدم همسنگ زر * گل مهر ، بودم ، لؤلؤ لالا شدم
وز نفس دون چون دور گشتم هر نفس * فارغ ز واويلا و وانفسا شدم
دادند رفعت در فرو دستى مرا * افتادگى چون يافتم ، و الا شدم
اينم سزا كز خود فروتن داشتن * شايستهء بالا نشينىها شدم
در خويشتن گم كرده بودم خويش را * از خود چو بيرون آمدم پيدا شدم
ذوق جنونم رهنمونى كرد و من * كم كم به كار خويشتن استا شدم
ننشستم از پا در بيابان طلب * تا عاقبت مجنون اين صحرا شدم
كشت فلك ارزانى افلاكيان * من ، خوشهچين خرمن ليلى شدم
پروانهسان بر جان خريدم شعلهها * در عاشقى يا رب چه بىپروا شدم
از ديو لاخ شرك با امداد لا * زى شارسان اعظم الا شدم
بر چنبر طاعت نهادم سر ، وزان * زيبندهء ديهيم كرّمنا شدم
معراج پويان بر براق معرفت * در ذكر سبحان الذى اسرى شدم
سلطانى اقليم معنى يافتم * تا بندهء خاك در مولى شدم
مدحتسراى درة التاج شرف * يعنى على ( ع ) عالى اعلا شدم
با دولت مدحش سخنسنجى گزين * در گلشن وصفش هزار آوا شدم
مدح على گفتم كه با تيغ زبان * ارجوزه خوان منطق گويا شدم
وصف على راندم كه گفتى در سخن * صد گلشن از يك لفظ و يك معنى شدم
گفتم على ، گفتم على تا همنوا * با طايران جنت المأوى شدم
گفتم على ، گفتم على تا همزبان * با قدسيان عالم بالا شدم
گفتم على ، گفتم على ، گفتم على * تا از على بر اوج استعلا شدم « 2 »
هامش
( 2 ) . همان ، صص 386 - 388 .