نيست دادار و چو دادار ز هر عيب برى است * نيست يزدان و چو يزدان به فضايل يكتاست
شد ز روشن دل او روز مخالف تارى * شد ز تيغ كج او دين خداوندى راست
آسمان است و زمين هر دو بزرگ آيت حق * آسمان از او بر پا و زمين زو برجاست
بسته و بندهء فرمانش قضا و قدر است * گر همه چيز به حكم قدر و بند قضاست
شرف و فخر بود آدم را زين فرزند * گر چه مردم را فخر و شرف از جدّ و نياست
اى ره شيطان بگرفته ز نادانى و جهل * ره او گير كه سوى خردت راهنماست
فخر آن را كه چنين راهنماى است و دليل * خرّم آن را كه چنين بار خداى و مولاست
گر به رزم اندر ديديش همانا گفتى * خصم او كاه و سر نيزهء او كاه رباست
مر خدا را به پرستيدن پيمود رهى * تا بدان جا كه ستودندش قومى كه خداست
بت شكستن را بر دوش نبى سود قدم * نيك بنگر كه جز او اين شرف و قدر كه راست
پاى بر دوش نبى سود تواند آن كس * كه به پاى اندرش شمس و قمر و ارض و سماست
آن كه بر جاى نبى بستر آفت بگزيد * لا جرم بعد نبى صدر خلافت او راست
اين چنان گفتم كاستاد « سكستانى » گفت * « ترك من بر دل من كامروا گشت و رواست » « 2 »
هامش
( 2 ) . ديوان اشعار محمد تقى بهار ، ج 1 ، صص 106 - 108 .