همچو احمد پاى تا سر گوش بايد شد ترا * تا توانى امتثال حكم داور داشتن
امر حق فوريست بايد مصطفى را در غدير * از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
بايدش دست خدا را فاش بگرفتن به دست * روبهان را آگه از سهم غضنفر داشتن
ذات حيدر افسر لولاك را زيبد گهر * تاج را نتوان شبه بر جاى گوهر داشتن
از تعصب چند خواهى بر سپهر افتخار * نحس اكبر را به جاى سعد اكبر داشتن
نيستى معذور باللّه گرت بايد ز ابلهى * عيسى جان بخش را همسنگ عازر داشتن
اى كم از سگ تا كى اين آهو كه خواهى از خرى * شير را همسايه با روباه لاغر داشتن
شير مردى چون على را تاج سلطانى سزاست * وان زنان را يك دو گز شلوار و معجر داشتن
طفل هم داند يقين كاندر مصاف پور زال * پير زالى را نشايد درع و مغفر داشتن
خجلتت نايد ربودن خاتم از انگشت جم * وان گه آن را زيب دست ديو ابتر داشتن
در بر داوود كز مزمار كوه آرد به وجد * لوليان را كى سزد در دست مزهر داشتن
زشت باشد نزلهاى آسمانى پيش روى * همچو بيماران نظر سوى مزوّر داشتن
چون صراط المستقيمت هست تا كى ز ابلهى * ديده در فحشا و دل در بغى و منكر داشتن
نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بايست چشم * با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن
گر چه كودك وارهى از ننگ ظلمات ثلاث * آفرينها بايدت بر جان مادر داشتن
بر زمين نام على از نوك ناخن بر نگار * تا توانى نقش دل بر گل مصوّر داشتن
شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او * تا توانى روى گيتى را منوّر داشتن
ذرّهاى از مهر او روشن كند آفاق را * چند بايد منّت از خورشيد خاور داشتن
عطرسايى چند بر خود رمزى از خلقش بگو * تا توانى مغز گيتى را معطّر داشتن
رقصد از وجد و طرب خورشيد در وقت كسوف * زان كه خواهد خويش را هم رنگ قنبر داشتن
علم ازو آموز كاسانست با تعليم او * نه صحيفهء آسمان را جمله از بر داشتن
مهر او سرمايهء آمال كن گر بايدت * خويش را در عين درويشى توانگر داشتن
طينت خويش ار حسن خواهى ببايد چون حسين * در ولاى او ز خون در دست ساغر داشتن
پشت بر وى كرد روزى مهر در وقت غروب * تا ابد بايد ز بيمش چهره اصفر داشتن
زورق دين را به بحر روزگار از بيم غرق * ز آهنين شمشير او فرضست لنگر داشتن
روى خود را روزى او از شرق سوى غرب تافت * رجعت خورشيد را بايست باور داشتن
اى خليفهء مصطفى اى دست حق اى پشت دين * كافرينش را ز تست اين زينت و فر داشتن « 4 »
هامش
( 4 ) . همان ، صص 672 - 675 .