تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
از نور روى اوست كه عالم منوّر است * حُسنى چنين لطيف چه حاجت به زيور است
( ديوان : 7 - 8 )
مرد مردانه شاه مردان است * در همه حال مرد مرد آن است
( ديوان : 8 - 9 )
گفتيم خداى هر دو عالم * گفتيم محمّد و على هم
( ديوان : 26 - 27 )
دم به دم دم از ولاى مرتِضى بايد زدن * دستِ دل در دامن آل عبا بايد زدن
( ديوان : 29 - 30 )
آن امير المؤمنين يعنى على * وان امام المتّقين يعنى على
( ديوان : 33 - 34 ) در غزليات و رباعيات به ويژه ترجيعات نيز مدايحى از همين دست آورده و گفته است :
دوستى خاندان ، درد دلم را دواست * حُبّ نبى و ولّى ، از صفت اولياست
جان علّىِ ولىّ ، در حرم كبرياست * نور ظهور ازل ، درّهء بيضاى ماست
صورت او هَل اتى ، معنى او انّماست * باب حسين و حسن ، ابن عم مصطفاست
( ديوان ، چاپ كرمان 1337 ه ق : 68 - 69 )
از علّىِ ولىّ ولايت جو * هم ولايت فداى والى كن
بندهء خادم على مىباش * فخر بر جملهء موالى كن
باش مولاىِ حضرتِ مولى * منصب خويش نيك عالى كن
( ديوان ، چاپ علمى : 462 )
نفس خير المرسلين است آن ولىّ كردكار * لا فتى الّا على لا سيف الّا ذوالفقار
نور چشم عالمش خوانم على مرتضى * محرم راز رسول و ابن عمّ مصطفى
. . .
نيست مؤمن هر كه دارد با على