تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
اسرار علم غيب و شهود از وى * آموختند حضرت انسان را
در بارگاه قدس دل پاكش * آيينه‌ايست حضرت سبحان را
يك پرتو فروغ رخش افروخت * چهر هزار مهر فروزان را
صاحبدلان ز دانش و عرفانش * افروختند شمع دل و جان را
عشّاق را ز جام الستى 8531945 خ 0 4 خ داد * صهباى ناب كوثر و رضوان را
گنجينهء جواهر قرآنى * مجموعه‌ى حقايق فرقان را
بر درگه جلال همايونش * بين پاسبان ملايك رحمان را
خورشيد طلعتى كه ز رخسارش * افروخت مهر و ماه فروزان را
آن خسروى كه لعل شكر خندش * آراست لعل و درّ بدخشان را
من آمدم به كوى تو اى جانان * طى كرده راه كوه و بيابان را
بر آرزوى ديدن رخسارت * دائم گشوده ديدهء گريان را
لطفى كن اى امير ديار دل * اين دل شكسته عاشق نالان را
وز لطفى اى نگار رهان از دام * اين پر شكسته مرغ پريشان را
اى جرعه نوش زهر ستم كز شوق * بر هم زدى عناصر و اركان را
شمس الشموس عالم انوارى * اى حسن رويت آينه ، يزدان را
يا رب به قلب پاك رضا يعنى * آئينه ، مرتجلّى جانان را
آن مظهر جلالت يزدانى * آن منبع عدالت و احسان را
بيزارم از عدوى سيه بختت * مشتاقم آن دو نرگس فتان را
اى شهسوار ملك غريبستان * بنگر به چشم لطف ، غريبان را
امر تو است مظهر كن ، زان كرد * در گوش چرخ حلقهء فرمان را
وز لطف و قهر نيك و بدان انگيخت * از شير پرده ضيغم غرّان را
اى حجّت خدا به همه خلقان * حبل المتين سلاسل امكان را
اى سرّ وحى را تو بهين كاشف * وز علم غيب يافته تبيان را
درس وفا و دانش و دين آموخت * عقل تو جان مردم ايران را
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 210 | احمد احمدى بيرجندى / سيد على نقوى زاده