شه ملك هستى پناه خلائق * خداوند نعمت خديو خراسان
سزد آن شهى را بزرگى و شوكت * كه از دُرج توحيد چون شد در افشان
ده و دو هزارش نگارنده آمد * به آب طلا از مرصّع قلمدان 4721945 خ 0 2 خ
گرت هست رغبت به تفصيل مطلب * حديث نشابور و آن قصه بر خوان
شها چون تويى مايهء آفرينش * ولاى تو بى شبهه شد شرط ايمان
به درگاه علمت پى كسب حكمت * هزاران ستاده چو ادريس و لقمان
كليم از عصا در كفش اژدها شد * تو را شير پرده كند كار ثعبان
چكد گر ز ابر عطايت به دوزخ * يكى رشحه گردد بر اهلش ، گلستان
ز مأمون ناپاك نبود شگفتى * كه زهرت خورانيد از آب رُمّان
كه چون مطبخى زاده برگه 5821945 خ 0 3 خ نشيند * كُشَد آن سيه كاسه زين گونه مهمان
مرا طبع شوريده از اين تذكّر * به تجديد مطلع شد از نو ، نواخوان
شها از چه رو طوسيان مسلمان * نبستند بر روسيان كار طغيان
كه بستند بر گنبد و بارگاهت * ز كين توپ و خمپارهء آتش افشان 6721945 خ 0 4 خ
گلوله پريدن گرفت از مسلسل * بجاى فرشته در آن كاخ و ايوان
نه يكتن حسينىّ يا لَيتَنى گو * نه يكتن رضائى كه ننديشد از جان
پى دفع شرّ از حريم تو گويد * كه اين خيمه گاهست و روس آل سفيان
چو كوفى نهادند پا در حريمت * به طرزى كه شرحش به تحرير نتوان
ندانم به زوّارت آن دم چها شد ؟ * نگويم كه تنها به خون گشت غلطان
سواره نگويم پياده ندانم * كه اهريمن آمد بكاخ سليمان
همى دانم و بر جهان گشت روشن * كه زايد عيان ، كو زنا داد پنهان
تو اى بيخرد دشمن زشت سيرت * نخواندى مگر قصهء مشت و سندان
بلى روس را بخت بد رهنمون شد * « چو مرگ سگ آيد خورد نان چوپان » 8721945 خ 0 5 خ
كه چون شاه ما دست كيفر فرازد * كند آن كه ، بر دوزخى قهر يزدان
برانگيخت بر وى به فرمان نافذ * سپاهى ز اطريش و از آل عثمان