3 / 42
تجريد 7421945 خ 0 1 خ و منقبت « 1 »
دل ز دل بردار اگر بايست دلبر داشتن * دل به دلبر كى رسد جز دل ز دل برداشتن
دلبر و دل داشتن نبود طريق عاشقان * يادم از دل داشتن زن يا ز دلبر داشتن
عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقى كافر است * با مسلمانى نشايد عشق كافر داشتن
بندهء نفسى مرو زى عشق كت نايد درست * سوى دريا رفتن و طبع سمندر 8321945 خ 0 2 خ داشتن
عَقْر 9421945 خ 0 3 خ كن خِنگ هوس را تا توانى زير گام * سطح اين چرخ محدّب را مقعّر داشتن
شو كه از راه مَجاز آرى حقيقت را به دست * نى مزاج خويش را هر دم فروتر داشتن
اى زده دست طلب در دامن نفس پليد * بايدت آن دست را پيوسته بر سر داشتن
نفس را بگذار تا ز آفاق و انْفُس بگذرى * سنگ را در هم شكن خواهى اگر زر داشتن
بشكن اين آئينهء زنگار سود نفس را * تا توانى چهره پيش مهر انور داشتن
شو مجرّد تا در اقليم غنا گيرى قرار * كاينچنين كشور به كف نايد ز لشگر داشتن
هامش
( 1 ) ديوان ملك الشعرا بهار ، انتشارات امير كبير ، چاپ دوم ، 1344 ش ( جلد اوّل ) .