تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
آتشى بر دل و بر جان بنى آدم زد * كردگارى كه تو را داد چنو خوى و نهاد
مادرت آدمى و اينك زائيده پرى * خود نمىدانم كز ايزد او را چه فتاد
آدمى بود به اندام پرى زاد تو را * آفرينها به چنو مام پريزادت باد
رويش از ماه دو هفته تنش از ماهى سيم * سينه از برگ گل سورى و دل از پولاد
آدميزاد كجا زايد چونين پسرى * كه همى شاخ سپر غم سپر لاله كناد
آدمى نيست چنو زنى به خدا جادوييست * از چنو جادواى مردم گيتى فرياد
زلف هر روز چه پيرايى و پردازى هى * اين همه جان گرامى چه دهى خيره به باد
چه ازين بست و گشاد از دل من مىخواهى * زلف را چند همى خيره دهى بست و گشاد
تو بدين خوبى و شيرينى نشگفت اگر * روزگارم ، به تو افسانه كند چون فرهاد
مىنتابد ز دگر چرخ چنو ماه تمام * مىنرويد ز دگر باغ چنو سرو آزاد
در چه آب و چه زمين و چه هوا چون مشهد * گل سورى شكفد بر سر سرو شمشاد
شعر با اين همه كشّى و خوشى آه كه نيست * نه يكى سادهء خوشخونه يكى خواجهء راد
دل شاعر را ناچار اميدى بايد * به نگارى خوشخو يا به كريمى آزاد
دل من چندى زين پيش يكى دلبر داشت * آدمى خوى و پريروى و فرشته بنياد
ياد آن شب كه مرا با دل من تا به پگاه * به طرب داشت بدان روى چو روز خرداد
نامده از در مشكو 5511945 خ 0 2 خ ، نرسيده از راه * در مشكوى ببست و سر مينا 6511945 خ 0 3 خ بگشاد
ديدى او را كه چگونه به گردادن مى * بستاد و بنشست و بنشست و بستاد
خواستم يكدل و يك رو همه پايد با من * آنكه چون اوست كجا يكدل و يك‌رو ماناد
او بدان پيمان كش با دل من بود نماند * كاش سوداش مرا نيز به دل ناماناد
كس فرستادم روزى به طلبكارى او * او به من پاسخ پيغام مرا نفرستاد
آرى آرى چه توان كرد كه دوشيزه چنو * تا تواند چو من پير نگيرد داماد
ترسم از دورى آن روى ز آموى 7411945 خ 0 4 خ دو چشم * از در طوس يكى دجله كنم تا بغداد
هر كسى راست معادى 8411945 خ 0 5 خ و مرا از همه سوى * آستان پسر سيّد بطحاست معاد
بو الحسن شاه خراسان كه نداند دل من * بجز از خاك درش جايى ملجا و ملاد 6311945 خ 0 6 خ