تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
هفت دريا نشود موى مرا نيم بها * گوهر وحدت حق در تك عمّان منست
مىنيرزد به كف خاك من آبادى كون * اين چه گنجست كه در خانهء ويران منست
نتوان ديد بدان بىسر و سامانى من * كه سر چرخ طفيل 3011945 خ 0 10 خ سر و سامان منست
كيست انسان من آن جلوهء روحانى دل * كه بعرش دل من صورت رحمن منست
ولى اللّه من آن هشتم اقطاب وجود * كه فضاى حرمش منزل احسان منست
من صفاها نيم امّا به خراسان ويم * عقل حيران من از كار خراسان منست
هفت سالست كه از خلقم در عُزلت تام * ساحت گلشن من كنج شبستان منست
دل معلم ، متعلّم من ، حق واهب علم * سر زانوى من اى خواجه دبستان منست
دفتر معرفتى جنّت جاويد و دران * نكت 6701945 خ 0 11 خ حكمت بارى گل و ريحان منست
همدم خلوت من مرشد توحيد رضا * كه تولّايش در عهدهء ايمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او * كشتزار فلكى سبز ز باران منست
چون توانم شدن اى خاصان همصحبت عام * من چو روحم سخن عامى سوهان منست
عام را بوى حقيقت نگرايد بمشام * عطر خاصست كه در طبلهء 7701945 خ 0 12 خ ايقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاكى من * من چو خلدم قد او طوبى بستان منست
بر زر ناسرهء كثرت مغرور مباش * زر توحيد برى 8611945 خ 0 13 خ از غش ، دركان منست
گرد كثرت كند ار اطلس 9701945 خ 0 14 خ گردنده سياه * آنكه آلوده نخواهد شد دامان منست
سود من بر سر اين سوق خريدارى اوست * ور به كونين فروشندم خسران منست 0801945 خ 0 15 خ
اى شه پرده نشين پرده درانداز كه خلق * همه بينند كه عرش تو به ايوان منست
آنكه هرگز نپذيرفته ز تغيير زوال * عهد حسن تو در عشق تو پيمان منست
تو خداوندى و من بنده گنهكار فقير * دامن عفو تو و پنجهء عصيان منست
تو ببخشاى كه منّان منى هستى من * گنهى باشد و من دانم كان آن منست
چون نبخشى كه تو اللهى و من عبد ذليل * من نيم جمله توئى اين من خذلان منست
نيست غير از تو درين دار اگر هست كسى * ور كسى نيست توئى هستى برهان منست
من كه باشم كه گنهكار شوم شخص توئى * ظلّ شخصست كه بر هيكل الوان منست 1801945 خ 0 16 خ