تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
فرو ز پشت بعير آمد آن زمان احمد * به پا نمود يكى منبر از جهاز بَعير 7901945 خ 0 4 خ
به امر يزدان ، آن سيّد زمين و زمان * فراز منبر بنهاد پاى عرش مسير
چو پا به پايهء منبر نهاد از سر قدر * گذشت پايهء منبر ز اوج چرخ اثير 8901945 خ 0 5 خ
ز بعد حمد خداوند و شكر ايزد پاك * چه گفت ؟ گفت كه اى قوم ، از صغير و كبير
هر آنكه هستم او را امير و مولى من * ز بعد من على او راست پيشوا و امير
كسى كه شد ولى او ، خداش باد ولى * هر آنكه ناصر او شد ؛ خداش باد نصير
على است جان رسول و رسول جان على است * منه به چشم دوبين 0701945 خ 0 6 خ در ميانشان توفير
چو تير هر كه نشد راست رو به خدمتشان * بود ز شست قضا سينه‌اش نشانهء تير
يهود خيبرى آن كس بود به مذهب من * كه در دلش نبود مهر شاه خيبر گير
اگر به ظاهر از نسل بو البشر باشد * ولى گِل تن او را على نمود خمير
خداى چون گِل آدم به دست خويش سرشت * على است دست خدا ، اينت در سخن تفسير 4111945 خ 0 7 خ
نشانه‌يى بود از حبّ او رياض بهشت * نمونه‌يى بود از بغض او عذاب سعير 1011945 خ 0 8 خ
چه بحر گوهر با جود دست او چه خزف * چه كوه آهن در پيش مشت او چه خمير
به كنه مدحت او عقل دوربين نرسد * كجا به عرش كسى ره برد به كشكنجير 3701945 خ 0 9 خ
به هر چه حكمش باشد قضا كند تصديق * به هر چه رايش راند نعم كند تقدير
هر آنچه عقل تصور كند به صورت او * به غير صورت حقش نمىكند تصوير
خطا سرودم حق را تصور است محال * ولى محال مصور شود گهى به ضمير
من و مديح تو اى شاه و حب عترت تو * كه گشت در حقشان نازل آيهء تطهير 0411945 خ 0 10 خ
مرا ز درگه الطاف خود مكن محروم * تو دستگيرى ، دست مرا ز لطف بگير
هزار شكر كه در آستان شاه رضا * نهاده‌ام سر تسليم و گردن تحقير
من و مديح تو و آستان زادهء تو * شه سرير خراسان امير كل امير
امام ثامن ضامن ابو الحسن كز قدر * ببسته بازوى شيران شرزه در زنجير
ز آستين بدر آيد چو دست بخشش او * نه بحر هست كريم و نه ابر هست مطير
شهنشها طرب بن هماى شيرازى * كه شاه داد عُقابش تخلص از توقير 5011945 خ 0 11 خ