نه دور چرخ گشتى ، نى سال و مه گذشتى * منع فيوض گشتى ، ز ارواح و از هياكل
بودى اگر نه مقصود بودى ز خلق موجود * از بو البشر كجا بود حوا هنوز حامل
تا حشر اگر شمارند فضل تو را كه آرند * در نطق يا نگارند در حصر آن رسائل
گردد قلم شكسته نطق فگار خسته * بر لوحها نبشته نقشى از آن فضائل
روز وغا 1870945 خ 0 16 خ كه شيران ، جوشند با دليران * ريزد شرار نيران ، از تير هر مقاتل
پرخاشجو هژبران آتش فشان چو گبران * خنجر گذار ببران رنگين به خون انامل
نالد زمين چو ناقوس ، از رعد و ناله كوس * سوزد فلك چو فانوس ، از برق شعله شائل
ز آن طور خشم و اين طرز افتد درون هر مرز * هم دشت را زمين لرز هم كوه را زلازل
تيغى كه برفشانى بر خصم ناگهانى * بس فوج فوج رانى سوى عدم قوافل
يا ملجاء البرايا يا مورد البلايا * يا معدن العطايا يا مكمن النوايل
دست است و دامن تو ، دامان و گلشن تو * كز فيض خرمن تو ، ناگشته راست حايل
فكرى بكن به كارم كز جرم شرمسارم * بس شكوهها كه دارم ، از دست نفس جاهل