على بن محمد مدائنى مى گويد : به روزگار حكومت على عليه السّلام ، زياد از سوى او به ولايت فارس يا يكى از نواحى فارس گماشته شد . آنجا را نيكو اداره كرد و خراج آن را به خوبى جمع آورى كرد و آن را پايگاه خويش قرار داد . معاويه كه اين موضوع را دانست براى او چنين نوشت : اما بعد ، گويا دژهايى كه شبها به آن پناه مى برى ، همانگونه كه پرندگان به لانه خود پناه مى برند ، تو را فريفته است . به خدا سوگند اگر نه اين است كه در مورد تو منتظر كارى هستم كه خداوند از آن آگاه است ، همانا از جانب من براى تو همان چيزى صورت مى گرفت كه آن بنده صالح - سليمان عليه السّلام - گفته است « همانا با سپاههايى كه آنان را ياراى مقابله با ايشان نيست به سوى ايشان مى آييم و آنان را از آن ديار در حالى كه كوچك و زبون شده باشند ، بيرون مى كنيم » ، در پايين نامه هم اشعارى نوشت كه از جمله آنها اين بيت بود : پدرت را فراموش كردهاى كه به هنگامى كه عمر والى مردم بود و براى مردم خطبه مى خواند پس از خشم آرام گرفت .
چون آن نامه به زياد رسيد ، برخاست و براى مردم خطبه خواند و گفت شگفتا از پسر هند جگر خواره و سر نفاق ، مرا تهديد مىكند و حال آنكه ميان من و او پسر عموى رسول خدا و همسر سرور زنان جهانيان و پدر دو نوه پيامبر و صاحب ولايت و منزلت و برادرى با صد هزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد . به خدا سوگند بر فرض كه از همهء اينان بگذرد و به من برسد مرا سرخ روى گستاخ و ضربه زنندهاى با شمشير خواهد ديد و سپس نامهاى براى على عليه السّلام نوشت و نامه معاويه را همراه آن نامه كرد .
على عليه السّلام ضمن پس فرستادن نامهء معاويه براى زياد ، چنين نوشت : اما بعد ، همانا من تو را ولايت دادم به آنچه ولايت دادم و تو را شايسته آن ديدم و همانا از ابو سفيان به روزگار عمر لغزشى سر زد كه از آرزوهاى سرگشته و دروغ بود و به هر حال تو با ادعاى او نه سزاوار ميراثى و نه مستحق نسب و معاويه همچون شيطان رجيم است كه از رو به رو و پشت سر و چپ و راست به سوى آدمى مى آيد ، از او بر حذر باش ، بر حذر باش ، برحذر و السّلام .
ابو جعفر محمد بن حبيب روايت مىكند كه على عليه السّلام زياد را به ناحيهاى از نواحى فارس ولايت داد و او را برگزيد و چون على عليه السّلام كشته شد ، زياد بر سر كار خويش باقى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧١