تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
شاعران ديگرى هم در بارهء هشام بن مغيره سالار خاندان مخزوم اشعارى سروده‌اند كه ضمن ضرب المثل قرار دادن او مايهء ستايش و سرفرازى آن خاندان شده‌اند ، چنان كه ابن غزاله كندى ضمن ستايش خاندان شيبان و مردى از قبيلهء بنى حزم و عبد الرحمان پسر حسان بن ثابت و مالك بن نويره و عبد الله بن ثور خفاجى در اين باره اشعارى دارند . عبد الله بن ثور مى گويد : « سرزمين مكه خشك و بى بركت شده است ، گويى هشام در آن سرزمين نيست . » اين بيت نه تنها ضرب المثل بلكه فراتر از آن است . گويند : گروهى از بازرگانان قريش كه آهنگ شام داشتند با وضعى نامرتب و ژوليده از كنار خروف كلبى گذشتند . گفت : اى گروه قريش چه بر سر شما آمده است ، گرفتار خشكسالى و قحطى شده‌ايد يا هشام بن مغيره درگذشته است مى بينيد كه مرگ هشام را همسنگ قحطى قرار داده است . مسافر بن ابى عمرو هم در اين معنى چنين سروده است : « مسافران در هر منزل به ما مى گويند مگر هشام مرده است يا گرفتار بى بارانى شده‌ايد . » مسافر بن ابى عمرو در اين بيت مرگ هشام و نيامدن باران را يكسان دانسته است . شاعران ديگر هم افراد خاندان مخزوم را ستوده‌اند ، هنگامى كه معاويه از صعصعة بن صوحان عبدى در بارهء قبايل قريش پرسيد ، گفت : چه كنيم ، اگر بگوييم و اگر نگوييم خشمگين مىشويد ، معاويه گفت : سوگندت مى دهم كه بگويى ، و او گفت : شاعر شما در بارهء چه خاندانى چنين سروده است : « و آن ده تن كه همگى سرور بودند ، پشت درپشت سرورى داشتند . . . » كه در ستايش بنى مخزوم است ، تا آنجا كه ابو طالب بن عبد المطلب هم در مورد دو دايى خود هشام و وليد مخزومى بر ابو سفيان بن حرب افتخار ورزيده و گفته است : « دايى هشام من چنان تابنده است كه اگر روزى آهنگ كارى كند چون شمشير برنده است ، دايى ديگرم ، وليد دادگر بلند منزلت است ، و حال آنكه دايى ابو سفيان ، عمرو بن مرثد است . » ابن زبعرى هم در بارهء آنان سروده است : « آنان را به هنگامى كه در خشكسالى توانگران از كار باز مى مانند روشى است كه سزاوار و شايسته هيچ كس جز خودشان نيست . » گويند : وليد بن مغيره در بازار ذو المجاز مى نشست و در روزهايى كه بازار عكاظ بر پا مى شد ميان اعراب حكم مى كرد . قضا را مردى از خاندان عامر بن لوى با مردى از خاندان عبد مناف بن قصى همراه و رفيق بود و بر سر ريسمانى ميان ايشان بگو و مگو درگرفت . مرد عامرى چندان با چوب دستى خود ديگرى را زد كه او را كشت و چون نزديك بود خون او باطل شود ، ابو طالب در آن باره قيام كرد و آن مرد را پيش وليد برد .