« از آن حضرت در بارهء ايمان پرسيدند ، فرمود : ايمان بر چهار پايه استوار است . بر شكيبايى و يقين و دادگرى و جهاد . » در بارهء اين گفتار على عليه السّلام كه در واقع خطبهاى است ، ابن ابى الحديد چنين آورده است : سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گفته است ، اين كلام را تتمهاى است كه ما از ترس به درازا كشيدن مطلب و بيرون شدن از غرض و مقصود از آوردن آن خوددارى مى كنيم .
سپس مى گويد : صوفيان و ياران طريق حقيقت بسيارى از فنون و سخنان خود را از اين فصل گرفتهاند و هر كس به سخنان سهل بن عبد الله تسترى و جنيد و سرى و ديگران با دقت بنگرد ، اين سخنان را در گسترهء سخنان ايشان مى بيند كه همچون ستارگان درخشان مى درخشد ، و البته در بارهء همهء احوال و مقامات مذكور در اين فصل در مباحث گذشته سخن و عقيده ما بيان شده است .
ابن ابى الحديد سپس مبحث آموزنده و لطيف زير را آورده است .
پارهاى از حكايات لطيف كه در حضور پادشاهان صورت گرفته است
ما اينك مواردى را در بارهء صدق گفتار در مواطن دشوار و حضور پادشاهان بيان مى كنيم و اينكه چه كسانى به پاس خداوند خشم گرفته و نهى از منكر كردهاند و به حق قيام كردهاند و از پادشاه بيم نكرده و اعتنايى به او نداشتهاند .
عمر بن عبد العزيز پيش سليمان بن عبد الملك رفت ، ايوب پسر سليمان هم كه در آن هنگام وليعهد بود و براى خلافت او پس از پدرش بيعت گرفته شده بود ، حضور داشت . در اين هنگام كسى آمد و ميراث يكى از زنان خلفا را مطالبه كرد . سليمان گفت : تصور نمى كنم زنان از زمين و ملك چيزى به ارث برند . عمر بن عبد العزيز گفت : سبحان الله حكم كتاب خدا چه مىشود سليمان به غلام خود گفت : برو و فرمانى را كه عبد الملك در اين مورد نوشته است بياور . عمر بن عبد العزيز گفت : گويا خيال مى كنى مى خواهى قرآن را براى من بياورى . ايوب پسر سليمان گفت : به خدا سوگند هر كس چنين سخنى به امير المؤمنين بگويد شايسته است بدون توجه او ، سرش را ببرند . عمر بن عبد العزيز گفت : آرى هنگامى كه حكومت به تو و امثال تو برسد آنچه كه بر سر اسلام آيد سخت تر از اين گفتار تو خواهد بود و برخاست و بيرون رفت .
ابراهيم بن هشام بن يحيى مى گويد : پدرم ، از قول پدر بزرگم براى من روايت كرد