واقدى مى گويد : صفوان بن اميه هم گريخت و خود را به شعيبة رساند و به غلام خود يسار كه فقط همو همراهش بود گفت : بنگر چه كسى را مى بينى او گفت : اين عمير بن وهب است كه در تعقيب ماست ، صفوان گفت : مرا با او چه كار است كه به خدا سوگند نيامده است مگر براى كشتن من ، و او محمد را بر ضد من يارى داد . چون عمير به صفوان رسيد ، صفوان گفت : اى عمير تو را چه مىشود ، آنچه بر سر من آوردى بس نبود وام و هزينهء خانوادهات را بر من بار كردى ، اينك هم براى كشتن من آمدهاى . عمير گفت : اى صفوان فدايت گردم من از پيش بهترين و نيكوكارترين و پيوند دهندهترين مردم پيش تو آمدهام . عمير به پيامبر گفته بود : اى رسول خدا سرور من صفوان بن اميه گريزان از مكه بيرون رفته است و چون بيم آن دارد كه امانش ندهى ، مى خواهد خود را به دريا افكند ، پدر و مادرم فداى تو باد او را امان بده . پيامبر فرمود : امانش دادم . عمير از پى صفوان حركت كرد و به او گفت : رسول خدا تو را امان داده است . صفوان گفت : نه ، به خدا سوگند با تو بر نمى گردم مگر نشانهاى از او بياورى كه آن را بشناسم ، عمير به حضور پيامبر برگشت و موضوع را گفت كه پيش صفوان رفتم ، قصد خودكشى داشت و گفت بر نمى گردم مگر به نشانهاى كه آن را بشناسم .
پيامبر فرمود : اين عمامه مرا بگير و پيش او ببر . عمير با عمامه آن حضرت كه به هنگام ورود به مكه بر سر داشت و از پارچههاى يمنى بود ، دوباره به سوى صفوان برگشت و به او گفت : اى صفوان من از پيش بهترين و نيكوكارترين و پيوند دهندهترين مردم پيش تو آمدهام ، او از همگان بردبارتر است ، بزرگى و عزت او بزرگى و عزت توست و پادشاهى او پادشاهى تو خواهد بود ، وانگهى چون برادر تنى توست ، تو را در باره جانت به خدا سوگند مى دهم . صفوان گفت : بيم آن دارم كه كشته شوم . عمير گفت : او تو را براى آنكه مسلمان شوى فرا خوانده است و اگر هم مسلمان نشوى دو ماه به تو مهلت مىدهد و او از همهء مردم وفادارتر و نيكوكارتر است ، و همان عمامه خود را كه هنگام ورود به مكه بر سر داشت براى تو فرستاده است آيا آن را مى شناسى گفت : آرى . عمير آن عمامه را بيرون آورد و صفوان گفت : آرى اين همان عمامه است . صفوان برگشت و هنگامى به حضور پيامبر رسيد كه آن حضرت با مسلمانان نماز عصر مى گزارد . صفوان به عمير گفت : مسلمانان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠١