هبيرة بن وهب گفت : اى پسر عمو كجا مى خواهى به روى گفت : به خدا سوگند مى خواهم پيش محمد بروم . گفت : آيا مى خواهى از او پيروى كنى گفت : آرى به خدا سوگند .
هبيره گفت : اى كاش با كس ديگرى جز تو رفاقت مى كردم كه هرگز نمى پنداشتم تو از محمد پيروى كنى ، ابن زبعرى گفت : به هر حال چنين است ، وانگهى به چه سبب با قبيلهء بلحارث زندگى كنم و پسر عموى خود را كه بهترين و نكوكارترين مردم است ، رها سازم و ميان قوم و خانه و سرزمين خود زندگى نكنم . ابن زبعرى راه افتاد و به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت . در آن هنگام كه ابن زبعرى به مدينه رسيد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميان ياران خود نشسته بود و چون پيامبر او را ديد ، فرمود : اين ابن زبعرى است كه در چهرهاش نور اسلام ديده مىشود . چون ابن زبعرى كنار پيامبر رسيد ، ايستاد و گفت : سلام بر تو باد اى رسول خدا ، گواهى دادهام كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و تو بنده و فرستادهء اويى و سپاس خداوندى را كه مرا به اسلام هدايت فرمود ، من با تو دشمنى و لشكرها براى جنگ با تو جمع كردم و در دشمنى با تو بر اسب و شتر سوار شدم و پياده هم در ستيز با تو گام زدم ، و سپس از دست تو به نجران گريختم و قصد داشتم كه هرگز به اسلام نزديك نشوم ولى خداوند متعال نسبت به من اراده خير فرمود و اسلام و محبت آن را در دلم افكند و به ياد آوردم كه در گمراهى هستم و چيزى را پيروى مى كنم كه به هيچ خردمندى سود نمى رساند ، آيا بايد سنگى را پرستش كرد و براى او قربانى كشت و حال آنكه آن بت سنگى نمى تواند درك كند چه كسى او را مى پرستد و چه كسى نمى پرستد .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : سپاس خداوندى را كه تو را به اسلام رهنمون فرمود ، تو هم خدا را ستايش كن و اسلام هر چه را كه پيش از آن بوده است ، فرو مى پوشاند . هبيرة بن ابى وهب همچنان در نجران باقى ماند و همان جا در حالى كه مشرك بود ، درگذشت . همسرش ام هانى مسلمان شد و چون خبر مسلمانى او به روز فتح مكه به اطلاع هبيره رسيد . ابياتى سرود و براى او فرستاد كه از جمله آنها اين دو بيت است : « اگر از آيين محمد پيروى كردى و رشته پيوند خويشاوندان را از خود گسستى ، همچنان بر فراز كوه مخروطى دور افتاده و بلند ، كوه سرخ رنگ بدون سبزه و خشك پا بر جاى باش . » واقدى مى گويد : حويطب بن عبد العزى گريخته و به نخلستانى در مكه پناه برده بود . قضا را ابوذر براى قضاى حاجت وارد آن نخلستان شد و همين كه او را ديد ، حويطب گريخت . ابو ذر صدايش كرد و گفت : پيش من بيا كه در امانى ، حويطب پيش ابو ذر برگشت . ابو ذر بر او سلام داد و گفت : تو در امانى هر جا مى خواهى برو ، اگر
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 198
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩٨