تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
كنار رفت . چون حكم برخاست و رفت وليد به عثمان گفت : اى امير المؤمنين همين كه ديدم عمويت را بر پسر مادرت ترجيح دادى - حكم عمو و وليد برادر مادرى عثمان بودند - دو بيت سرودم كه همچنان در سينه‌ام خلجان مىكند . عثمان گفت : حكم شيخ قريش است ، آن دو شعر چيست . او گفت : « چيز تازه‌اى ديدم كه عموى آدمى از برادرش به او نزديك تر باشد ، آرزو كردم كه عمرو و خالد هر چه زودتر جوان و برومند شوند و به روز سختى مرا عمو بخوانند . » يعنى عمرو و خالد پسران عثمان ، گويد : عثمان را دل بر او سوخت و گفت تو را به حكومت كوفه گماشتم و او را به كوفه فرستاد . ابو الفرج اصفهانى مى گويد : احمد بن عبد العزيز جوهرى ، از قول عمر بن شبهّ ، از قول برخى از اصحاب ما ، از ابن دأب براى من نقل كرد كه چون عثمان ، وليد بن عقبه را بر كوفه حاكم ساخت ، او به كوفه آمد در حالى كه سعد بن ابى وقاص حاكم كوفه بود . آمدن او به كوفه به اطلاع سعد رسيد و نمى دانست كه او امير كوفه شده است . سعد پرسيد وليد چه مى كرد گفتند : در بازار ايستاده بود و با مردم سخن مى گفت و ما چيزى از كار او را ناپسند نديديم . چيزى نگذشت كه نيمروز آمد و از سعد اجازه ورود خواست ، اجازه داد ، وليد همين كه وارد شد به اميرى بر سعد سلام داد و همراه او نشست . سعد پرسيد اى ابو وهب چه چيز موجب آمدن تو شده است گفت : ديدار تو را خوش مى داشتم . سعد پرسيد آيا پيامى هم آورده‌اى گفت : من محترم تر از انجام دادن چنين كارى هستم . ولى آن قوم به حفظ منطقهء حكومت خود نيازمند بودند و مرا براى آن كار فرستاده‌اند و امير المؤمنين مرا به حكومت كوفه گماشته است . سعد مدتى سكوت كرد و سپس گفت : نه به خدا سوگند نمى دانم آيا تو پس از ما اصلاح مى شوى يا ما پس از تو تباه مى شويم ، و سپس اين بيت را خواند : « هان اى كفتار ، لاشهء مرا به هر سو بكش و بخور و تو را مژده باد به گوشت مردى كه امروز يارانش حضور ندارند . » وليد گفت : به خدا سوگند كه در مورد شعر ، من از تو سخن آورترم و بيشتر حفظ دارم و اگر بخواهم پاسخت را مى دهم ولى به سببى كه خود مى دانى از آن خوددارى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 149 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى