بندهء خويش نازل فرموده است تا براى جهانيان بيم دهنده باشد كه آنان به اندازهء دانه خردل هم به ما ستم نكردهاند . گفتم : فدايت شوم آيا آنان را دوست داشته باشم فرمود : آرى ، در دنيا و آخرت و هر گناهى در اين باره رسيد بر گردن من . سپس امام باقر فرمود : خداوند سزاى مغيره و بنان را بدهد كه آن دو بر ما اهل بيت دروغ بستهاند .
جوهرى گويد : و ابو زيد ، از قول عبد الله بن نافع و قعنبى ، از مالك از زهرى ، از عروه ، از عايشه براى ما نقل كرد كه مى گفته است : پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پيش ابو بكر بفرستند و ميراث خود را مطالبه كنند - يا يك هشتم سهم خود را بخواهند - من - يعنى عايشه - به آنان گفتم : مگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نفرموده است : « از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاريم صدقه است . » ابو بكر جوهرى مى گويد : همچنين ابو زيد ، از عبد الله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر ، از مالك ، از ابو الزناد ، از اعرج ، از ابو هريره ، از قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مى كرد كه فرموده است : « وراث من نبايد دينار و درهمى تقسيم كنند ، آنچه باقى بگذارم پس از خرج زنان ، هزينه عيالم هر چه باقى بماند ، صدقه است . » مى گويم - ابن ابى الحديد - اين حديث غريبى است ، زيرا مشهور آن است كه حديث منتفى بودن ارث را هيچ كس جز ابو بكر به تنهايى نقل نكرده است .
ابو بكر جوهرى مى گويد : ابو زيد ، از حزامى ، از ابن وهب ، از يونس ، از ابن شهاب ، از عبد الرحمان اعرج براى ما نقل كرد كه از ابو هريره شنيده است كه مى گفته است ، خودم شنيدم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود : « سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ، از ميراث من چيزى تقسيم نمى شود ، آنچه باقى گذارم ، صدقه خواهد بود . » گويد : اين صدقات - اوقاف - به دست على عليه السّلام بود كه عباس تصرف كرد و دعواى ميان على و عباس هم بر سر همين بود و عمر از اينكه آن را ميان آن دو تقسيم كند ، خوددارى كرد تا آنكه عباس از آن كناره گفت و على عليه السّلام آن را در اختيار گرفت و سپس در اختيار امام حسن و امام حسين بود و پس از آن در اختيار على بن حسين عليه السّلام و حسن بن حسن عليه السّلام بود كه هر دو آن را اداره مى كردند و پس از آن هم در اختيار زيد بن على عليه السّلام قرار گرفت .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٠