هر سال ، تازه مىشود اين درد سينهسوز * سوزى كه كم نگردد و ، دردى كه بيدواست
اندر شفق هلام مجرم ببين كه هست * چون نعل است شه كه به خون غرقه گشته راست
اى تشنهء فرات ! يكى ديده باز كن * كز آب ديده بر سر تو جويبارهاست
* * *
كوه از حسرت آن تشنهلبان مىگريد * بحر از غيرت آن خستهدلان مىجوشد
آه از آن سنگدل بى خبر تيرهدرون * كه ز حسرت نكشد آه و غم نخروشد « 1 »
* * *
گر به نسبت ابر نيسان همچو من بگريستى * چشم پروين بر سحاب قطره زن بگريستى
كاشكى صد ديده بودى مردم چشم مرا * تا به صد ديده بر آن فخر زَمن بگريستى
رشتهء موى حسين آغشته شد در خاك و خون * چشم شب كو تا بر آن مشكين رسن بگريستى ؟
يوسف مصرىّ ما را جامه پرخون شد ، كجا ؟ * ديدهء يعقوب تا بر پيرهن بگريستى
كوه را گر گوش بودى تا شنيدى نالهام * با همه سنگيندلى ، كوه از حزن بگريستى
طفل خرد شهربانو ، تشنهلب شد آب كو ؟ * تا بدان لب تشنهء شيرين دهن بگريستى
* * *
من ، نور دو چشم مصطفايم * فرزند على مرتضايم
سر دفتر خاندان شرعم * بگزيدهء حضرت خدايم
نىنى ، كه غريب و مستمندم * مظلوم و شهيد كربلايم
* * *
آسمان از جبهه ، اكليل مرصَّع برگرفت * ترك گردون ، ماتم آن شاه را ازسرگرفت
زهره همچون چنگ ، گيسوهاى خود را باز كرد * به به ناخن چهره بخراشيد و افغان درگرفت « 2 »
* * *
گوهر او : تابناك و ، آتش او : آبناك * آب و آتش ، گشته يك جا همقران و همقرين
كرده از خون دليران در صف ميدان جنگ * نعل خاراكوب اسبش ، خاك را با خون عجين
هامش
( 1 ) . همان ، ص 459 .
( 2 ) . همان ، ص 465 - 470 .