تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠

4

در كارگاه هستى ، تا نقش ما زدند * آزادگان به كوى محبت لوا زدند
از عالم وجود قدم در فنا زدند
( برخوان غم چو عالميان را صلا زدند ) * ( اوّل صلا به سلسلهء انبيا زدند ) بار بلاى عشق هر آنكس به جان خريد * از جام مهردوست مى عاشقى چشيد
در كار عشق پا و سر و تن به خون كشيد
( نوبت به اوليا كه رسيد آسمان طپيد ) * ( ز آن ضربتى كه بر سر شير خدا زدند ) دوران چو داشت در سر فكر ستيزها * مشتى دغل نشاند به جاى عزيزها
تا عاقبت به دست همان بىتميزها
( پس آتشى ز اخگر الماس ريزها ) * ( افروختند و در حسن مجتبى زدند ) مىخواست چرخ فتنه‌گر ، اين گنبد كبود * رنگين به خون ديده كند عالم وجود
دردى به دردهاى دل مصطفى فزود
( وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود ) * ( كندند از مدينه و در كربلا زدند ) از موج حادثات به صحراى بيكران * دريا به جنبش آمد و شد سيل خون روان
باران مرگ كرد گلستان دين خزان
( وز تيشهء ستيزه در آن دشت ، كوفيان ) * ( بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند ) از تيغ و تيرِ لشگر دون‌پرور يزيد * آل على شدند چو در كربلا شهيد
بس نونهال تازه كه در خاك و خون طپيد
( پس ، ضربتى كز آن جگر مصطفى دريد ) * ( بر حلق تشنهء خلف مرتضى زدند )
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 650 | محمد على مجاهدى