تضمين غزل چاووش اصفهانى
اگر بينى كه من در كنج ويرانى مكان دارم * از اين ويران سراى دل ، شكايت بر زبان دارم
كشيدم رنجى و ، گنجى به ويرانى ، نهان دارم
( ز آبادى دلم خون شد به ويران رو از آن دارم * به خاطر ، مختصر اى دوستان ! اين داستان دارم )
شنيدم اين سخن از نكتهسنجى ، از ره يارى * كه كارى در جهان نبوَد بتَر از مردم آزارى
يكى روزى ز بهرِ آنكه او را رو دهد خوارى
( به جغدى بلبلى گفتا : تو در ويرانه جا دارى * من اندر باغ گل بر شاخِ سروى آشيان دارم )
مكش از دل دگر افغان ، بهل اين مكر و اين دستان * به بستان با لب خندان بكن رو همچو سرمستان
به ويران با دل سوزان نشايد برد سر اين سان
( بگردان رو ازين ويران ، بيا با من سوى بستان * ببين چندان هزاران سرو و كاج و ارغوان دارم )
بيا اى جغد ! اندر باغ ، همچون من بكن مسكن * ببين از هرطرف شمشاد و كاج و سرو و نسترون
چنين در كنج تنهايى نشستن ، نيست مستحسن
( به پاسخ جغد گفت : اى بلبل ! ارزانى به تو گلشن * مرا اين بس كه در ويرانه مأوا و مكان دارم )
مرا بر سر نمىباشد هواى باغ چون مستان * سزاوار است سير باغ و بستان بر زبردستان
چو من هركس ز دنيا دل بريد ، از قيد غم رست آن
( نه روى رفتن باغ و ، نه روى رفتن بستان * نه عزم ديدن باغ و ، نه ميل گلستان دارم )
تو روز و شب به بستانى ز عشق روى گل ، گويا * تو را بلبل سخن گويند و ، مىباشى هزار آوا
تو آن مرغى كه دارى با طرب بر شاخ گل مأوا
( بنالد هر كجا مرغى است در فصل بهار ، اما * من آن مرغم كه شور و ناله در فصل خزان دارم )