تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
نمىباشد سرى بر باغ و بستان ، شخص شيدا را * به تنهايى بود شاد و ، نبيند جور تنها را
نديدى همچو من گويا تو اين ظلم غم‌افزا را
( از آن روزى كه زد باد خزان ، گلزار زهرا را * بهارم شد خزان شيون منِ بىخانمان دارم ) مرا باشد به روز عيش و شادى ، ناله و ماتم * مرا قد گشته از بار غم شاه شهيدان ، خم
مرا از اين غم جانسوز باشد ديده‌اى پرنَم
( درين فصل بهار و عيد نوروز و دل خرّم * من و كنج خموشى ، يك دل و صد داستان دارم ) نمىدانى چها آمد ز اعدا بر سر زينب * به خاك و خون كشيدند آن‌كه بودى ياور زينب
خبر نبوَد كسى را از دل غمپرور زينب
( نخواهد شد فراموشم دلِ پرآذر زينب * كه در هر لحظه صد بار از غم او الامان دارم ) به دشت كربلا شد غرقه در خون ، نوگل زهرا * حريم او شدند از كين ، اسير قوم بىپروا
چه گويم از جفاى ظالمان ، وز آن غم عظمى
( به طفلان حسين شد ظلمها از كوفيان ، اما * دلى پرغم ز دست دختران شاميان دارم ) تو اندر باغ ، اى بلبل به شاخ گل وطن دارى * تو عشق گل به سر ، بر لب نواهاى حسن دارى
تو دل ، فارغ ز درد و غصّه و رنج و محن دارى
( تو در سر شورش شمشاد و ياس و نسترن دارى * من اندر سينه و دل ، داغ عباس جوان دارم ) تو شور عشق گل بر سر به بستان دارى اى بلبل ! * تو اندر باغ جا ، مانند مستان دارى اى بلبل !
تو را باشد غزلخوانى و ، دستان دارى اى بلبل !
( تو شادى با عروسان در گلستان دارى اى بلبل ! * من از دامادىِ قاسم ، دو چشم خون‌فشان دارم )