تو را از عشق گل باشد فغان در كوى و در برزن * تو را بر شاخ گل باشد به شادى منزل و مسكن
من از قتل حسين بن على ، از دل كشم شيون
( ز جور شمر و خولى دارم از غم شكوهها ، ليكن * شكايتهاى پى در پى ز جور ساربان دارم )
حديث : اكرِمُ الضَّيف از نبى ، آن پاك آيين است * به هر دفتر ، رقم ز آن شاه ايمان ، سرو دين است
مرا ، دامان ازين ماتم ز خون ديده رنگين است
( ز مهماندارى خولى ، دلم بسيار خونين است * تعجّب ز آن تنور و ميهمان و ميزبان دارم )
مرا ( چاووش ) ! مىباشد يقين شور نجف بر سر * كه ، ز آن ، منزلى اندر دو عالم نامده خوشتر
نمىدانم چرا كرده بيان آن شخص دانشور :
( نخواهم آشيان و يار ، جز ويرانهء شوشتر * روم آن جا كه چون « مدّاح » يارى مهربان دارم ) « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 209 تا 213 .