تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧

2

زينب چو پاره پاره به خون ديد قامتى * بنشست و خاست ز آه و فغانش قيامتى بر حنجرش نهاد رخ ، آن گه به ناله گفت : * وقت است اگر ز خصم توانى حمايتى ! برخيز حال زار يتيمان خود بپرس * كز غصّه هر كراست دل پر شكايتى در هر مصيبتى ، به نهايت نرفت صبر * الّا درين بلا ، كه ندارد نهايتى اى كوكب مراد من ! از خاك سر برآر * آخر تو را نه كوكبه‌اى بود و رايتى ؟ ! از دست دشمن تو شكايت كجا برم ؟ * اى مونس كسان ! كه تو شاه ولايتى در هجر ، از هزار حكايت نمىشود * تا بامداد حشر ، اداى حكايتى خاكم به سر كه ناله اهل و عيال تو * آخر نكرد در دل دشمن سرايتى آتش به جان شمر بيفتد ، چرا نكرد * بر حلق تشنهء تو به آبى ، رعايتى ؟ از بهر شست و شوى تنِ چاك چاك تو * جز آب ديده نيست در آبى كفايتى ناگه به شمر دون نظرش ز آن ميان فتاد * زد صيحه‌اى ، كه رعشه به هفت آسمان فتاد

3

گفت : اى لعين ، بيا و ز خشم خدا بترس * بر ما ترحّمى كن و ، از مصطفى بترس دست جفا ، ز دامن آل على بدار * وز تاب آه و نالهء خير النّسا بترس ظلم اين قدر بر آل پيمبر روا مدار * اى ظالم ! از تظلّم آل عبا بترس گيرم حميّت عرب اندر جهان نماند * از بيم طعنه عجم اى بيحيا ! بترس . . . آتش به خيمه‌گاه شه كربلا مزن * وز شعله‌هاى سينه بريان ، ما بترس آب روان مكن ز لبِ تشنگان دريغ * وز سيل اشكِ ديدهء گريان ما بترس چندى چو شكوه از دل خونين ادا نمود * رو در مدينه كرد و ، قيامت به پا نمود . . .

4

كاى باب نامدار ! ببين حال زار ما * وز كين ، هزار پاره تن تاجدار ما اى بو تراب ! سر به درآر از تراب و بين * بر جان بيقرار و دل داغدار ما