اطفال ما ز تشنهلبى مرده ، وين عجب * كز ديدگان ، دو جوىِ روان در كنار ما !
آخر لباس تيره ز سر دوخت تا به پاى * بختِ سياه روزتر از روزگار ما . . .
بر حال ما مصيبت خود نشمرى به هيچ * گر بنگرى شمارِ غم بيشمار ما
بگسته باد سلسله نظم روزگار * كز هم گسست سلسله اعتبار ما . . .
دور است راه ، خدا را بيا ز مهر * بر كن سفارش اطفال زار ما
ننشست چون ز شرح تظلّم دلش ز جوش * رو در بقيع كرد و ، كشيد از جگر خروش
5
كاى مادر ! اين ضياى دو چشم پر آب توست * اين ماهىِ تپيده به خون ، آفتاب توست
اين گوهرى كه سفته شد از صد هزار جاى * با نوك تير و نيزه ، عقيق خوشاب توست
اين كوكبى كه آمده بيش از ستارهاش * پيكان كين ز شست شياطين شهاب توست
اين شهسوار عرصه غم كز ركاب جان * پاى ظفر كشيده ، شهيد ركاب توست
اين تاجدار كشور غربت كه متّكى است * بر تخت خاك و خون ، شه مالك رقاب توست
اين جسم پاره پاره كه در ملك نيستى * خرگه كشيده ، خسروِ عالى جناب توست
اين سبزه كز سموم حوادث فسرده است * ريحان دستپرور گلزار باب توست . . .
اين سوز ناله كز جگر شعلهناك طبع * در ماتم حسينِ تو دارد ، ( شباب ) توست « 1 »
در مديح و رثاى حضرت عباس ( عليه السلام )
مرد عاشق بىسر و سودا و سامان بايدا * در طريق سهل و سختى هردو يكسان بايدا . . .
بوستان راحتش را در بهارستان تن * ناله : رعد و ، ديده : ابرو ، گريه : باران بايدا . . .
ز انبيا ، از بو البشر بگرفته تا خير البشر * هر كرا شربى ز جام قرب يزدان بايدا . . .
خسروِ كرب و بلا ، اندر ديار كربلا * سر به نوك نيزه ، تن در خاك غلتان بايدا
اندر آن وادى كه موج فتنه خيزد فوج فوج * همچو عباسى ، رهينِ پاسِ فرمان بايدا
شاه دين ، ماه بنى هاشم ، كه درگاه جلال * آسمانش ، آستانِ خيل دربان بايدا
هامش
( 1 ) . همان ، ص 147 تا 150 .