گشتند شير گير همه روبهانِ شام * زنجير ظلم شير خدا را به پا زدند
سيلى و تازيانه بر اطفال بيگناه * شرم از خدا نكرده ز روى جفا زدند
پنهان هزار نامه نوشتند عاقبت * بر نى سرِ مطهر او بر ملا زدند
در كربلا صلاى بلا دارد چون حسين * مستان عشق نعره قالوا بلى زدند
خرگاه آسمان شدى اى كاش واژگون * خرگاه شاه دين چو به كرب و بلا زدند
آتش زدند چون به سراپرده حسين * افتاد در زمين و زمان بانگ شور و شين
اين آتش از كجاست كه ما را به جان فتاد * كز شعلهاش شراره به كون و مكان فتاد
باز اين چه فتنهاى است ندانم كه در جهان * از جور آسمان به زمين ناگهان فتاد
تنها نسوخت جان من از غم شرارهاش * زين غم شراره بر دل پير و جوان فتاد
در حيرتم چگونه زمين و زمان به پاست ؟ * چون بر زمين ز اسب ، امامِ زمان فتاد !
آوخ از آن دمى كه سكينه به اشك و آه * چون طفل اشك از عقب كاروان فتاد
خورشيد ديگرى ز سنان ديده جلوهگر * زينب چو چشم او به فراز سنان فتاد
مىخواست شمع از دل زينب سخن كند * بنگر چگونه آتشش اندر زبان فتاد ؟
رخهاى سرختر ز گل ، از تاب تشنگى * بر خاك راه ، زرد چو برگ خزان فتاد
دير مغان به رتبه فرونتر شد از حرم * آن شاه را گذر چو به ديار مغان فتاد
خورشيد آسمان نبى چون افول يافت * از شش جهت خروش به هفت آسمان فتاد
اى كربلا ز شور تو اشكم رود ز چشم * اى نينوا ز سوز تو سوزم به جان فتاد
تنها نه ديدهء ( طرب ) از غصّه خون گريست * بنگر كه خون ز چشم شفق چرخ چون گريست
از ياد تشنگان دل ريشم كباب شد * اى ديده خون ببار اگرت قطع آب شد
اى روزگار از ازل اين داشتى بنا * كآباد از تو شام و مدينه خراب شد
تنها نسوخت جان من از اين غم اى عجب * زين غم كباب جانِ همه شيخ و شاب شد
باد صبا ز كاكل اكبر گذر نمود * در چين گذشت و چين همه پر مشك ناب شد
رنگين نمود گيسوى مشكين به خون عروس * داماد را چو ديد كف از خون خضاب شد
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 468
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٤٦٨