تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
چون روم من كه ز غم جان و دلم مىپيچد * چون سليم اين تن طاقت گسلم ، مىپيچد
وز سرشك مژگان پا به گلم مىپيچد
( پاى مىپيچم و ، چون پاى دلم مىپيچد ) * ( بار مىبندم و ، از بار فروبسته‌ترم ) گاه صد لجّه خون ز اشك غم‌اندوز كنم * گاه صد مشعله از نالهء دلدوز كنم
صبح : خون گريم و شام : آه فلك سوز كنم
( وه كه گر بر سر كوى تو شبى روز كنم ) * ( غلغل اندر ملكوت افتد از آه سحرم ) دل به جان آمد و ، تن در غم هجران اجل * خرّم آن دم كه زنم چنگ به دامان اجل
شايد ار بعدِ تو باشم همه ، جويانِ اجل
( چه كنم ؟ دست ندارم به گريبان اجل ) * ( تا به تن در غم تو پيرهن جان بدرم ) چشم ، يك چشم زد ار جانب ما باز كنى * با اسيران همه يك لحظه سخن ساز كنى
و آن گه از حالت من پرسشى آغاز كنى
( هر نوردى كه ز طومار غمم باز كنى ) * ( حرف‌ها بينى آلوده به خون جگرم ) ناقه را پا به گل ، از قطرهء دريا زايم * باز دشمن برد از كوى توام ، چون پايم !
روى در راه و ، به بالين تو محكم رايم
( به قدم رفتم و ، ناچار به سر ، بازآيم ) * ( گر به دامن نرسد دست قضا و قَدرم ) برد تا ذلّ غياب تو ز دل عزّ شهود * داد بر باد عدم ياد توام خاك وجود
حسرت وصل نشاندم همه در آتش و دود
( آتش هجر ببرد آب من خاك‌آلود ) * ( بعد ازين ، باد به گوش تو رساند خبرم ) تا تو را غنچهء كام از دم پيكان بر رُست * همه اسباب شكست دل ما ، گشت درست
رشتهء زندگى از مرگ تو ، سخت آمد سست
( خاك من ، زنده به تأثير هواى لب توست ) * ( سازگارى نكند آب‌وهواى دگرم )
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 420 | محمد على مجاهدى