پى شفاى من آن ماه من توسل جست * به سيد الشهدا آن شفيع روز حساب
چه گفت ؟ گفت : خدايا به حق اين مظلوم * كه دوستدار مرا وارهان ازين غرقاب
حسين آنكه عنايات بىحدود و حصرش * به كارخانه آمرزش آمده دولاب
شهى كه ماند در آن دشت فرد تا گفتند * گه سوار شدن زينباش گرفت ركاب
سواره يك تنه زد خود به لشكرى انبوه * كه ديد ساز شفاعت به نغمه زين مضراب
ز كشته پشته همى كرد اندر آن صحرا * ز زخم تشنگىاش تا نماند طاقت و تاب
فرود آمد و با شوق كرد اجابت زود * هر آن چه در حق او كرده بود حق ايجاب
عيان چو ديد كه اين عالمست تنگ بر او * از آن به سوى شهادت به شوق كرد شتاب
بسوختند همه خيمهها ، و دخت و زنان * به حال زار بماندند بىحفاظ و نقاب
چه قُبّهها كه شد افراشته به آمرزش * اگرچه سوخته شد خيمه و گسسته طناب
چو فارغ آمد زين كار رفت خانه و نيز * بدان امام توسل بجست با آداب
نرفت جز دو سه روزى كه چشم من شد به * عجب مكن كه نه اينجاست جاى استعجاب
از آنكه قدرت حق است و هرچه در امكان * رهين قدرت و نبود ز قدرت اين اعجاب « 1 »
* * *
چو ديدگان من نگرفتند اعتبار * در خونِشان كشيده از آن دست روزگار
چشم از براى عبرت و كسب سعادت است * اين دو گرت نباشد از ديده خون ببار
چشم آفرين مگر كند و اولياى او * دفع گزند دشمن ازين خسته نزار
من خسته و نزارم ليكن به گرد خويش * بينم به چشم غيب يكى آهنين حصار
آن آهنين حصار چه گريه است بر حسين * آن گوهرى كه گشت به دوش نبى سوار
چونين سوار با شرف و عز و سرورى * آخر پياده ماند در آن دشت كارزار
تنها و فرد ماند به غير از خدا نديد * هرچ او نگاه سوى يمين كرد يا يسار
چون روى دوست ديد عيان بىدرنگ و خوف * مشغول شد به رزم و فرو شد به گيرودار
با قدرتى كه داشت همه عجز بود و بس * يعنى كه : عجز نيكو در عين اقتدار
گويند : جفت غم شد و فرد از تبار و قوم * دل گويد : اين سخن را باور همى مدار
هامش
( 1 ) . تذكره مدينة الادب ، ج 1 ، ص 605 و 606 .