ز انديشهء مدارِ وى ، آن روز شمس سوخت * در فكرت حيات وى ، آن شب قمر گريست
دردا كه اين قضيه هنوز است ناتمام * چندان كه بختم از تف دل باز مانده خام « 1 »
تضمين غزل سعدى
آه كزين سفر نشد جز تب و تاب حاصلم * داد ز سعد روشنم ! واى زِ بختِ مقبلم
رخت كجا كشم ؟ كزين غايله خيز منزلم
( بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم ) * ( مىرود و نمىرود ناقه به زير محملم )
كى خبرش ز حال من پاى نرفته در گلى ؟ * لطمهء موج غم بود رنج فزاى هر دلى
عيش كند چو آدمى ، رخت كشد به ساحلى
( بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى ) * ( بار دل است همچنان ، ور به هزار منزلم ! )
حسرت زلف قاسمام برد ز تاب تن ، گرو * سنبل جعد اكبرم ، حسرت كهنه ساخت نو
دل كه اسير سلسله ، تن نرود به تاز و دو
( اى كه مهار مىكشى ! صبر كن و سبك مرو ) * ( كز طرفى ، تو مىكشى وز طرفى سلاسلم )
اى ز سپهر سختكين ، تشنهء دشت ابتلا * وى ز زمين سستپى ، غرقهء قلزم فنا
خفته به خاك كربلا ، كشته : تو و اسير : ما
( بار كشيدهء جفا ، پرده دريدهء وفا ) * ( راه ز پيش و ، دل ز پس ، واقعهاى است مشكلم ! )
در غمت ، آه سينه را اين تب و تاب كى شود ؟ * ديدهء اشكبار را ، لجّه : سراب كى شود ؟
رفتم و ، طلعت تو را هجر نقاب كى شود ؟
( معرفت قديم را ، بعد : حجاب كى شود ؟ ) * ( گرچه به شخص غايبى ، در نظرى مقابلم )
هامش
( 1 ) . همان ، ص 346 .