معمار هشت روضهء مينو ز دست رفت * اين طاق نه رواق چرا بيستون نشد ؟ . . .
با آنكه موج خون شهيدان به چرخ رفت * يا للعجب كه روى فلك لالهگون نشد ! . . .
گردون دون نگر ، كه به ميدان كفر و دين * جز بر مراد مردم بيدين دون نشد
ظلمى كه شد بر آل پيمبر ، به هيچكس * از ابتداى خلق جهان تا كنون ، نشد
سرى نهفتهاند درين ، ورنه ز انبيا * يك تن به صد هزار بلا آزمون نشد . .
در حق يك تن ، اين همه جور و ستم چرا ؟ * بر روى يك دل ، اين همه اندوه غم چرا ؟ « 1 »
26
در داد تن به مرگ ، چو كارش ز جان گذشت * بگذاشت پاى بر سر جان ، وز جهان گذشت
آمد به حربگاه و ، به هر گام ز اهل بيت * صد رستخيز عام بر آن ناتوان گذشت
چندان به كشتگان خود از چشم و دل گريست * كآب از ركاب پر شد و خون از عنان گذشت . . .
دشمن ، ز شق كمانى خود دست برنداشت * هر چند تير نالهء وى ز آسمان گذشت
از تاب زخم و ، كوشش حرب و ، غم حريم * جان ناگذشته از سر تن ، تن ز جان گذشت !
و آن گه به روى خاك درافتاد و ، كار او * از گرز و تيغ و دشنه و تير و سنان گذشت
در موج اشك و خون گلو ، تشنه جان سپرد * وز پيش چشمش آن دو سه نهر روان گذشت
برق ستيزه ، خشك و ترش برگ و بار سوخت * بر يك بهار گلشن او ، صد خزان گذشت . . .
مردان به خاك و خون همه خفتند تشنهكام * با آنكه موج اشك زنان از ميان گذشت
تنها به راه دوست نه دست از حرم كشيد * بفشرد پاى و ، بر سر خود هم قلم كشيد « 2 »
29
بيمار كربلا ، به تن از تب توان نداشت * تاب تن از كجا ؟ كه توان بر فغان نداشت
گر تشنگى ز پا نفكندش ، غريب نيست * آب آن قدر كه دست بشويد ز جان نداشت
در كربلا كشيد بلايى ، كه پيش وَهْم * عرش عظيم طاقت نيمى از آن نداشت
ز آمدْ شدِ غم اسرا در سراى دل * جايى براى حسرت آن كشتگان نداشت
هامش
( 1 ) . همان ، ص 283 .
( 2 ) . همان ، ص 291 .