جامى به كام تفتهء طفلان از آن نريخت * كاو غير اشك در نظر آبى روان نداشت
در دشت فتنه خيز ، كز آن سروران تنى * جز زير تيغ و سايهء خنجر امان نداشت ؛
اين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود * ديگر سپهر ، تير جفا در كمان نداشت
يا كور شد جهان ، كه نشانى ازو نديد * يا كاست او چنان ، كه ز هستى نشان نداشت . . .
از بهر دوستان وطن ، غير داغ و درد * مىرفت سوى يثرب و ، هيچ ارمغان نداشت
تا شام هم ، ز كوفه در آن آفتاب گرم * بر فرق جز سر شهدا ، سايبان نداشت
از يك شرار آه ، چرا چرخ را نسوخت ؟ * در سينه ، آتش غم خود گر نهان نداشت . . .
چون مرغ سربريده و ، چون صيد خورده تير * جان از حيات : سرد و ، دل از زندگيش : سير « 1 »
58
در شرح اين ستم كه نگفتم يك از هزار * چون نامه : روسياهم و چون خامه : شرمسار
آن داستان كجا و ، كجا اين بيان سست ؟ * از گفت خويش آمدم اينك به اعتذار
اين امر ناصواب كه شد وضع در زمين * تغيير يافت تا ابد اوضاع روزگار
هر صبح و شام گه ز فلق ، گاه از شفق * گردون به بر لباس غضب پوشد آشكار
روح القدس ، هر آينه با صد هزار چشم * تا حشر گريد از غم اين كشته ، زار زار
در سوگ اين ستم زده ، فرزند مام دهر * هر شام گيسوان كند از مويه تار تار
دهقان ، به فرق سنبل و ريحان بهار و دى * خاك سياه ريزد ازين غصه بار بار . . .
كاش ، آبيار ابر به دامان دشت و كوه * سيلاب خون روانكند از چشم جويبار . . .
هر شب به فرق اهل عزا تا سحر ، سپهر * انجم به جاى دامن گوهر كند نثار
يك نم ، به چشم دجله و شط آب شرم نيست * خشكيدى ادنه ز آتش خجلت سرابوار
آمد خزان ، بهار جوانان هاشمى * يا رب دگر مباد خزان را ز پى بهار !
آويزدت به دامن دل خارهاى غم * روزى اگر به خاك شهيدان كنى گذار
بر حصير ذلت و ، جن بر سرير جاه * از كين مهر شكوه كنم يا ستيز ماه ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 293 .
( 2 ) . همان ، ص 314 .