تشويش و خوف و واهمه : غمخوار بيكسان ! * اندوه و رنج و حسرت و غم : يار اهل بيت !
زنجير و غل و بند : نگهدار پور و دخت ! * شمشير و تازيانه : پرستار اهل بيت !
خاشاك دشت : مرهم اعضاى كشتگان ! * خوناب چشم : شربت بيمار اهل بيت !
خفتى به خاك و خون تو و ، در ماتمت نديد * جز خواب مرگ ، ديديدهء بيدار اهل بيت
نگذاشت خصم سفله حجابى به هيچ وجه * جز گرد ماتم تو به رخسار اهل بيت !
اين جور از سلالهء آدم ، زياد بود * عُشرى از آن هم ، از همه عالم زياد بود « 1 »
5
تنها نه خاكيان به تو جيحون گريستند * در ماتم تو ، جن و ملك خون گريستند
خاكم به سر ، برآر سر از خاك و در نگر * تا بر تو آسمان و زمين چون گريستند
چون سيل خون نشست زمين را ؟ كه عرش و فرش * از حد و نظم و ضابطه ، بيرون گريستند
تا از عطش كبود شدت لب ، فرات و نيل * از رود ديده سيل جگرگون گريستند
تا بر سنان ، سرت سوى گردون بلند شد * بر فرشيان ، ملايك گردون گريستند
هر چند خود ز اهل زمين سرزد اين عمل * افلاكيان بر اهل زمين خون گريستند . . .
بر تشنگان كشتهء كوى تو ، كاينات * از زخم كشتگان تو افزون گريستند
شد جيب روزگار به خون رشك لالهزار * خلقى ز بس به پهنهء هامون گريستند . . .
شد اين عزاى خاص چنان عام ، تا به هم * هشيار و مست و عاقل و مجنون گريستند . . .
سوزند آفرينش اگر در غمت ، سزاست * بر داغ ابتلاى تو اين سوختن به جاست « 2 »
15
يك تير از كمان حوادث برون نشد * كآن را قدر به سينهء او رهنمون نشد !
در حيرتم كه با همه سنگينى دلى ، سپهر * از تاب آتش جگرش آب چون نشد ؟
آبى كه بسته ماند بر اسباط مصطفى * در كام قبطيان ظلوم از چه خون نشد ؟ . . .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 275 - 276 .
( 2 ) . همان ، ص 276 .