2
باز از افق هلال محرم شد آشكار * بر چهر چرخ ، ناخن ماتم شد آشكار
نى ! نى ! به قتل تشنهلبان از نيام چرخ * خون ريز خنجرى است كه كم كم شد آشكار
يا برفراشت رايت ماتم دگر سپهر * و اينك طراز طرهء پرچم ، شد آشكار
يا از براى زخم شهيدان تشنهلب * از جيب مهر ، نسخهء مرهم شد آشكار . . .
دلها گشايد از مژه سيلاب لعل رنگ * از نوك ناوكى كه درين دم شد آشكار
اين ماه نيست ، نعل مصيبت در آتش است * كز بهر داغ دودهء آدم شد آشكار
صبح نشاط دشمن و ، شام عزاى دوست * اين سور ماتمى است كه با هم شد آشكار
باز از نهاد نوحهسرايان ، فراز و پست * آشوب رستخيز به عالم شد آشكار
آهم به چرخ رفت و ، سرشكم به خاك ريخت * اكنون نتيجهء دل پرغم شد آشكار
ز افغان سينه ، ابر پياپى پديد گشت * ز امواج ديده ، سيل دمادم شد آشكار
آهم : شراره خيز و ، سرشكم : ستارهريز * اين آب و آتشى است كه توام شد آشكار
نظم ستارگان مگر از يكدگر گسيخت ! * يا اشك اين عزاست كه گردون ز ديده ريخت « 1 » ؟
4
بست آسمان كمر چو به آزار اهل بيت * بگشود در زمين بلا ، بار اهل بيت
بر يثرب و حرم دو جهان سوخت ، تا فتاد * با كربلا و كوفه سروكار اهل بيت
روزى لواى آل على شد نگون ، كه زد * خرگه به صحن ماريه ، سردار اهل بيت
ز آن كاروان جز آتش حسرت به جا نماند * چون كوچ كرد قافله سالار اهل بيت
لبتشنه جان سپرد ، مگر برد دجله را * سيل سرشك ديدهء خونبار اهل بيت ؟
دشمن ندانم آتش كين در خيام زد ؟ * يا در گرفت ز آه شرربار اهل بيت ؟ !
گردون چرا نگون نشد آن دم كه از حرم * شد بر سپهر ، نالهء زنهار اهل بيت ؟
از آتش سموم مخالف به كربلا * يك گل نماند در همه گلزار اهل بيت
بعد از برادران و عزيزان و همرهان * حسرت : سپاه و ، آه : علمدار اهل بيت !
هامش
( 1 ) . همان ، ص 274 .