خور ، شد فرو به مغرب و تابنده اختران * بستند باد شام ، قطار از پى قطار
غارتگران كوفه ، ز شاهنشه حجاز * نگذاشتند در يتيمى به گنج بار
گردون به در نثارى بزم خديو شام * عقدى به رشته بست ز درهاى شاهوار
گنجينههاى گوهر يك دانه ، شد نهان * از حلقههاى سلسله در آهنين حصار
آمد به لرزه عرش ز فرياد اهل بيت * در قتلگه چو قافلهء غم فكند بار
ناگه فتاده ديد جگر گوشهء رسول * نعشى به خون تپيده ، به ميدان كارزار
پس دست حسرت ، آن شرف دودهء بتول * بر سر نهاد و گفت : جزاك اللّه اى رسول !
13
اين گوهر به خون شده غلتان حسين توست * وين كشتى شكسته ز طوفان حسين توست
اين يوسفى كه بر تن خود كرده پيرهن * از تار ، زلفهاى پريشان ، حسين توست
اين از غبار تيرهء هامون نهفته رو * در پرده آفتاب درخشان ، حسين توست
اين خضر تشنهكام كه سرچشمهء حيات * بدرود كرده با لب عطشان ، حسين توست
اين پيكرى كه كرده نسيمش كفن به بر * از پرنيان ريگ بيابان ، حسين توست
اين لالهء شكفته كه زهرا ز داغ او * چون گل نموده چاك گريبان ، حسين توست
اين شمع كشته از اثر تندباد جور * كش بىچراغ مانده شبستان ، حسين توست
اين شاهباز اوج سعادت ، كه كرده باز * شهپر به سوى عرش ز پيكان ! حسين توست
آن گه ز جورِ دور فلك ، با دل غمين * رو در بقيع كرد كه : اى مام بيقرين !
14
داد آسمان به باد ستم خانمان من * تا از كدام باديه پرسى نشان من ؟
دور از تو ، از تطاول گلچين روزگار * شد آشيان زاغ و زغن ، گلستان من
گردون ، به انتقام قتيلان روز بدر * نگذاشت يك ستاره به هفت آسمان من
زد آتشى به پردهء ناموس من ، فلك * كآيد هنوز دود وى از استخوان من
بى خود درين چمن نكشم نالههاى زار * آن طايرم كه سوخت فلك آشيان من