بر درگه جلال من ، ارواح انبيا * بنهاده بر سجود سر ، از بهر خاكبوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول * سايس « 1 » منم به عالم و ، عالم مرا مسوس « 2 »
سلطان چرخ را كه مدار جهان بر اوست * من دادهام جلوس بر اين تخت آبنوس
در عرصهگاه كين كه ز برق شهاب تير * ديو فلك گزد ز تحير لب فسوس
گردد ز خون ، بسيط زمين معدن عقيق * گيرد ز گرد ، روى هوا رنگ سندروس « 3 »
افتد ز بيم ، لرزه بر اركان كن فكان * آرم چو حيدرانه بر اورنگ زين ، جلوس
بر خاك پاى توسن گردون مسير من * ناكرده تيغ راست ، سجود آورد رؤوس
ليكن نموده شوق لقاى حريم دوست * سيرم ز زندگانى اين دهر چاپلوس
نى طالب حجازم و ، نى مايل عراق * نى در هواى شامم و ، نى در خيال طوس
تسليم حكم عهد ازل را ، چه احتياج * غوغاتى عام و جنبش لشكر ، غريو كوس ؟ !
درگاه عشق ، حاجت تير و خدنگ نيست * آنجا كه دوست جان طلبد ، جاى جنگ نيست
7
لختى نمود با سپه كينه ، زين خطاب * جز تير جان شكار ، ندادش كسى جواب
از غنچههاى زخم تن نازنين او * آراست گلشنى فلك ، اما نداد آب !
باللّه كه جز دهان نبى آبخور نداشت * گردون ، گلى كه چيد ز بستان بو تراب
چون پر گشود در تن او تير جان شكار * با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پيك پيام دوست به در حلقه مىزند * اى جان بر لب آمده ! لختى به در شتاب
چون تير كين ، عنان قرارش ز كف ربود * كرد از سمند باديه پيما تهى ، ركاب
آمدند از پردهء غيبش به گوش جان * كاى داده آب نخل بلا را ز خون ناب !
مقصود ما ز خلق جهان ، جلوهء تو بود * بعد از تو خاك بر سر اين عالم خراب !
گر سفلگان به بستر خون داد جاى تو * خوش باش و غم مخور ، كه : منم خونبهاى تو
هامش
( 1 ) . سياستگزار ، كارگزار .
( 2 ) . ظاهرا در اينجا به معناى تحت فرمان و سياستپذير ، ولى در لغت به معناى آب نه شور و نه شيرين آمده .
( 3 ) . صمغى است زردرنگ همانند كهربا .