سيمابوار ، لرزه به عرش برين فتد * چون از پس سرادق عزت رسد خطاب
افكنده انبيا همه از بيم سر به زير * در كوه و دشت ، زلزله از هيبت عتاب
با نامه سيه چه بود عذر آن گروه * آيند سرافكنده چو در موقف حساب ؟
ترسم كه دست خويش چو زهرا به سر زند * دوزخ به خشم آيد و ، بر خشك و تر زند
چون سوى شام ، قافله كربلا شدند * گفتى ز شهر غم به ديار بلا شدند
فرياد الوداع ، برآمد ز اهل بيت * در قتلگاه از شهدا چون جدا شدند
سرها ز تن شدند به فرسنگها جدا * بر عزم ره ، روانه چو قوم دغا شدند
سرها ، مسافر سفر عسقلان و شام * تنها ، مجاور حرم كربلا شدند
سرها ز پيش و ، پردهنشينان احمدى * بر ناقه برهنه ، روان از قفا شدند
طفلان ، كه نازشان پدر از مهر مىكشيد * لرزان ، ز تازيانه اهل جفا شدند
در كوچههاى شام ، اسيران بسته دست * خونين جگر ز طعنه هر ناسزا شدند
از جور شام ، خرمن ايمان به باد رفت * يكباره ، دين احمد مرسل ز ياد رفت
چون زد سموم كين به گلستان مصطفى * بر خاك ريخت ، لاله و ريحان مصطفى
تاريك ماند محفل ايمان ، چو كشته شد * از باد كينه ، شمع شبستان مصطفى
دادند اجر و مزد نبى را به تيغ تيز * كردند خوش تلافى احسان مصطفى !
داس عناد و ، تيشه بيداد ناكسان * نگذاشت سرو و گل به گلستان مصطفى
كردند اين معامله با عترت از چه روى ؟ * با امت اين نبود چو پيمان مصطفى
ترسم كه دست خلق به يكباره زين گناه * گردد جدا ز گوشه دامان مصطفى
تا بود اين جهان ، به جهان اين بلا نبود * درد و غمى ، چو درد و غم كربلا نبود
در موقف حساب ، چو وقت جزا شود * در پيشگاه عدل ندانم چها شود ؟ !
آه از دمى كه پيش ترازوى عدل و داد * روز نشور ، عرض صواب و خطا شود
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 395
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٩٥