چون شاه دين به عزم شهادت سوار شد * چشم ملك به عرش برين اشكبار شد
خورشيد همچو طشت پر از خون طلوع كرد * هول قيامت از همه سو آشكار شد
ابر بلا برآمد و ، بر خاك خون گريست * باد فنا وزيد و ، هوا پرغبار شد
حورا چو گل به خلدبرين ، جامه بردريد * رضوان ، دلش چو لاله ز غم داغدار شد
از دود آه پردگيان ، چرخ شد سياه * وز خون ، زمين ماريه چون لالهزار شد
گويا ز پرده ، دختر زهرا برون دويد * زهرا به خلد ، از غم دل بيقرار شد
اسبى كه بود سبط پيمبر بر او سوار * ناگاه سوى خيمه روان ، بىسوار شد
آمد به سوى خيمه چو با زين واژگون * از ديده سپهر ز اندُه چكيد خون
چون شاه دين به خاك درآمد ز پشت زين * بنهاد روى خويش به شكرانه بر زمين
ابرى نديد بر سر آن دشت ، غير تيغ ! * قصدى نيافت در دل آن قوم ، غير كين
هر جا فكنده ديد ، گلى ياسمين عذار * هر سو فتاده يافت ، مهى مشترى جبين
بر صبر او ، ز جمله كرّوبيان قدس * برخاست در صوامع افلاك ، آفرين
خاكى كه غرقه گشت به خون گلوى او * بردند بهر غاليه موى حور عين
از داس كوفيان جفاپيشه ، شد تهى * باغ نبى ز لاله و شمشاد و ياسمين
بگريست وحش و طير بر آن جم ، كزو ربود * ديو پليد شوم ، هم انگشت و هم نگين
گفتى رسيده وقت كه عالم شود خراب * وز باد قهر ، كشته شود شمع آفتاب
چون اهل كوفه دامن كين بر ميان زدند * دامن بر آتش غم خلق جهان ، زدند
چون هاله ، گرد ماه به يكباره اهل بيت * صف حلقهوار گرد امام زمان زدند
از كوفيان چو آب طلب كرد ، در جواب * تير سه شعبهاش ز جفا بر دهان زدند
كردند حلق كودك او را ، نشان تير * تير جفا چگونه ببين بر نشان زدند !
خستند بوسهگاه نبى را به تيغ تيز * وز كين ، سر مبارك او بر سنان زدند
در خيمهاش به كينه زدند آتشى چنان * كز او شرر به خرمن هفت آسمان زدند
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 393
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٩٣