بنياد بارگاه سليمان به باد داد * ديو پليد ، پاى چو بر تخت جم نهاد
بس آسمان ز واقعه سبط مصطفى * بر هر دلى كه بود ، دو صد داغ غم نهاد
بر قبه فلك ، غم و اندوه زد علم * روزى كه او به دست برادر علم نهاد
آتش ز سوز اهل حرم در جهان گرفت * چون رخ گه وداع به سوى حرم نهاد
رفت از هجوم غم ، قدم آسمان ز جاى * تنها چو او به عرصه ميدان قدم نهاد
اى كاش دل شدى ز غم او چو بحر خون * وز ديده ، قطره قطره به حسرت شدى برون
در كربلا چو وقت جهاد و غزا رسيد * دور طرب سرآمد و ، روز عزا رسيد
از كوفه ، خيل فتنه گروه از پس گروه * بر قصد كينه خلف مرتضى رسيد
لبريز كرد ساقى دوران پياله را * چون دور غم به خامس آل عبا رسيد
از عاشقان نگفت كسى درگه الست * چون او ( بلى ) چو وقت قبول بلا رسيد
در خيمه حرم ز جفا آتشى زدند * كز صحن ارض ، دود به سقف سما رسيد
فرياد الغياث حريمش ز خيمهگاه * تا پيش پردهء حرم كبريا رسيد
از غم رسيد ناله يثرب به كربلا * چون سوى يثرب اين خبر از كربلا رسيد
آه از دمى كه با غم دل ، شهريار دين * گفتا به خواهر ، ار ره مهر و وفا چنين
اى خواهر ! از برت چو به فردا جدا شوم * در خون خويش ، غرقه به دشت بلا شوم
چون گل مكن ز دورى من چاك ، پيرهن * چون از برت روانه چو باد صبا شوم
مخراش روى خويش و مكن موى خود ، كه من * شرمنده پيش بارگه كبريا شوم
روشن شود دو چشم پيمبر به روز حشر * گر زير سم اسب عدو ، توتيا شوم
ترسم ز سوى عرش رسد آيت بدا * بگذار تا به كام دل خود فدا شوم
گرد آر كودكان مرا نزد خود ، چو من * فردا ز زين اسب به ميدان جدا شوم
رفتند مادر و پدر و جد من ز پيش * من هم پى زيارتشان از قفا شوم
زينب چو اين شنيد به سر برفشاند خاك * از دست و كرد بر تن خود جامه چاك چاك
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 392
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٩٢