آواز الفراق برآمد ز كشتگان * چون بانگ الرحيل بر آن كاروان زدند
بود از نفاق ، چون كه سرشت و نهادشان * گفتى كه نيست نام پيمبر به يادشان !
بگذشت سوى معركه چون خواهر حسين * در بر كشيد غرقه به خون پيكر حسين
زد نعرهاى ، كزو جگر آسمان شكافت * از مهر لب نهاد بر حنجر حسين
پس گفت : اى گروه ! چه گوييد در جواب * خواهد چو داد ما ز شما داور حسين ؟ !
جنبان شود زمين قيامت ز اضطراب * گيرد چو ساق عرش علا ، مادر حسين
گريان شود ز جن و ملك چون به روز حشر * گيرد به گريه دامن جد ، دختر حسين
عهد نبى ، مودت قربى مگر نبود ؟ * گرديد پس جدا ز چه از تن سر حسين ؟
داغى بنا شد اين كه رود سوز او برون * تا روز حشر ، از جگر خواهر حسين
بگذشت آن چه بر دل زينب ز درد و غم * بگذشتى ار به كوه ، فرو ريختى ز هم
در دشت كين ، سكينه چو بر شاه دين گريست * برخاست شورشى كه زمان و زمين گريست
گريان شدند يكسره كروبيان قدس * كرسى به لرزه آمد و ، عرش برين گريست
ابليس شد ز كرده پشيمان و شرمناك * جبريل ناله كرد و ، رسول امين گريست
بر آسمان ، فرشته ز غم جامه چاك كرد * وز سوز دل به خلد برين حور عين گريست
اسبان به زير زين و ، ستوران به زير بار * از درد هر كه بود در آن دشت كين ، گريست
از تاب خشم ، آتش دوزخ زبانه زد * بر خود ، جهان ز بيم جهانآفرين گريست
شد لالهرنگ ، روى زمين چون گه وداع * از سوز دل بر آن تن چون ياسمين گريست
پس گفت : اى پدر ! ز چه در خاك خفتهاى ؟ * بىسر به خاك ، با تن صد چاك خفتهاى ؟
آن تن كه بود دامن زهراش ، جايى خواب * عريان فتاده بود سه روز اندر آفتاب
ز آن لعل لب ، كه آب حيات رسول بود * كردند كوفيان جفاپيشه ، منع آب
چون آب ، بهر كودك بىشير خويش خواست * از كينه جز به تير ندادش كسى جواب
روزى كه خلق ، جمله برآرند سر ز خاك * بر دستها گرفته ز اعمال خود ، كتاب
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٩٤