غزل مرثيه كربلا
اى باد صبا ! نافه گشا بلكه تو باشى * پيغامبر كرب و بلا بلكه تو باشى
بر گونه ، به خمِ زلف على اكبر ناشاد * غارتگر چين ، شور ختا بلكه تو باشى
با شبه پيمبر - على اكبر شه دين گفت : * مقصود خدا از شهدا بلكه تو باشى
جامى است لباب ز بلا ، وز كف ساقى * نوشنده آن جام بلا بلكه تو باشى
ليلا به خم زلف على دست زد و گفت : سر حلقه ارباب وفا بلكه تو باشى * با شور حسينى به نوا گفت سكينه :
كاى عمه ! پناه اسرا بلكه تو باشى * در كرب و بلا گفت به شاه شهدا ، عشق :
در مرتبه ، شاه شهدا بلكه تو باشى * گفتا به جوابش شه بىيار كه : اى عشق !
در كوى وفا ، راهنما بلكه تو باشى * هر شب ز غمت ناله و فرياد برآريم
فريادرس روز جزا بلكه تو باشى * در ماتمت امروز همى زار بناليم
فرداى جزا ، شافع ما بلكه تو باشى * ( عنقا ) ! بسرا نوحه دلسوز جگركاه
مقبول حسين از شعرا ، بلكه تو باشى « 1 »
مرثيه شهداى كربلا
آمد محرم و باز چون ابر نوبهارى * از چشم مردمان شد سيل سرشك جارى
جاى سرشك ، توفان آن به كنيم جارى * از ديده بر شهيدان چون ابر نوبهارى
بر حال سوگواران ، خون جگر چو باران * آن به چو غمگساران اى دل ! ز ديده بارى
دلهاى داغداران اى باغبان ! به ياد آر * در ساحت گلستان گر لالهاى بكارى
اى باد عنبرينبو ! مجروح قاسم و ، تو * از نافههاى آهو در جيب مشك دارى ؟ !
با اكبر دلارا با ناله گفت ليلا : * تو در ميان اعدا چون گل ميان خارى
در كربلا گذر كن ، بر قتلگه نظر كن * رو ترك جان و سر كن كاين است شرط يارى
بر گنج علم يزدان بنشست شمر و ، برخاست * از اهل بيت اطهار ، افغان و آه و زارى
در خاك و خون سكينه غلتان چو ديد شه را * گفتا : پدر ! ز جا خيز بنشين به شهريارى
بنگر كه شمر و خولى ، از تيغ و از تازيانه * اين مىكشد به زورم ، و آن مىكشد به زارى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 780 و 781 .