گفتا به همرهان كه : درين دشت فتنهخيز * از خون من شكفته شود لالهزارها
هركس كه نيست مرد شهادت ، برون برد * رخت حيات خويش ازين گير و دارها
بىغيرتان ، نموده بر آن شهريار پشت * كردند رو به جانب شهر و ديارها
يك يك ، شكسته بيعت و برتافته عنان * تازان به دشتها و ، گريزان به غارها
تنپروران ، طريق سلامت گرفته پيش * ماندند گرد سرور دين ، جاننثارها
شد آتش قتال ، فروزان و اندر آن * شمشيرها زبانه زنان چون شرارها
قربانيان چو عازم قربان شدن ، شدند * هريك براى دادن جان ، قرعهاى زدند
11
آمد چو سوى معركه آن شير ذو الجلال * شد جلوهگاه نور خدا ، عرصهء جدال
ز آن پيش كز نيام برآرد زبان تيغ * رفت اين حديث بر لب او با زبان حال
كاى كوفيان كافر و ، اى شاميان شوم ! * تا كى فشردهايد قدم در ره ضلال ؟
داريد بر نبى اگر اى قوم ! اعتقاد * ماييم در زمانه نبى را عيال و آل
آب حلال گشته به ما ، از چه رو حرام ؟ * گرديده خون ما به شما از چه رو حلال ؟
باز و گشاد و بست زبان ، تيغ بركشيد * نشنيد چون جوابى از ايشان درين سؤال
از برق تيغ و ، حملهء آن شير بچه گشت * يك سرزمين ماريه از كشته مال مال
آخر ز تشنهكامى و ، سنگينى زره * يكباره تنگ گشت بر او ، عرصهء مجال
آورد رو به سوى پدر با دهان خشك * وز چشم تر فشاند به رخ رشتهء لئال
حال پسر چو شاه شهيدان نظاره كرد * با صد هزار انده و رنج و غم و ملال
مانند جان كشيد در آغوش محكمش * بنهاد بر لبش لب و ، در كام خاتمش « 1 »
16
گفت : اى گزيده از همه عالم ، خداىتان * بالاى عرش ، برشده صيتِ وفاىتان
از رحمت خداى جهان گشت بىنصيب * سنگيندلى كه كشت به تيغ جفاىتان
هامش
( 1 ) . همان ، ص 579 .