خوردند دشمنان خدا خونتان ، ولى * باشد خداىتان به خدا خونبهاىتان
لبتشنه كشت دشمن و ، جارى نمود دوست * صد جوى خون ز چشمهء چشم از براىتان
زين غم كه مانده پيكرتان بىكفن به خاك * چاك است جيب عالميان در عزاىتان
داديد بر قضاى الهى رضا و ، داد * خطى قضا كه سرنكشد از رضاىتان
گرديده در عداوت من دشمنان دلير * تا روزگار ساخته از من جداىتان
جان مىرود ز پيكرم ، اما نمىرود * از خاطرم : محبت و ، از سر : هواىتان
كرديد ترك جان و ، گذشتيد از جهان * بادا جهان و جان جهانى فداىتان
تنها نمىگذارمتان اندرين سفر * مىآيم از طريق وفا ، از قفاىتان
با كشتگان نمود چو اين گفتگو تمام * با سوز دل به اهل وطن داد اين پيام « 1 »
19
چون بر زمين قرار ز زين ، شاه دين گرفت * عرش برين ، قرار به روى زمين گرفت
نمرود عهد خويش كه بادا عذاب بيش ! * خنجر به قصد قتل جهانآفرين گرفت
گم كرد در سپهر چهارم ، ره آفتاب * تا راه قتلگاه به پيش آن لعين گرفت
بالا چو كرد از پى آن كار ، آستين * روح الامين ز شرم به رخ آستين گرفت
ديوانه گشت عالم و ، انگشت بر دهان * پير خرد ازين عمل سهمگين گرفت
بر حلق شه چو دشنهء فولاد ، بوسه داد * جا در ميان جان رسول امين گرفت
از تن جدا نمود سر مهر افسرش * ديگر چه گويمت كه چنان يا چنين گرفت
سلطان دين چو با جگر تشنه جان سپرد * آتش ز غصه در دل ماء معين گرفت
پيكان آه پردگيان شه انام * از خيمهگاه ، راه سپهر برين گرفت
شد قيرگون چو روى جهان از ظلام شب * اهريمنى ز دست سليمان ، نگين گرفت
انگشترى ، همين نه به سوداى دوست داد * انگشت نيز بر سر انگشترى نهاد ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 583 .
( 2 ) . همان ، ص 585 و 586 .