تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
مطلع بند ششم
شاه از پى جهاد چو پا در ركاب كرد * گر دل سنگ بود ز سختى كباب كرد
مطلع بند هفتم
آن شاه بىسپاه چو بنمود عزم جنگ * از چار سو مجال به دشمن نمود تنگ
مطلع بند هشتم
از جور اهل شام چو شد كار شه تمام * صبح سپيد آل على تيره شد چو شام
مطلع بند نهم
زينب به خاك ديد چو آن جسم چاك چاك * زد جامه چاك و از شتر آمد به روى خاك
مطلع بند دهم
گردون چو پاى آل على در بلا كشيد * تا شهر كوفه‌شان ز صف كربلا كشيد
مطلع بند يازدهم
آل نبى ز كوفه چو آهنگ شام كرد * گردون بناى جور و ستم را تمام كرد
مطلع بند دوازدهم
از كوفه‌شان حديث كنم يا ز شام‌شان ؟ * بسيار بود غم شمرم از كدام‌شان ؟

دوازده بند

اى دل بنال زار كه هنگام ماتم است * وز ديده اشك بار كه ماه محرم است هر جا كه بنگرى همه اوضاع اندُه است * هر سو كه بگذرى همه اسباب ماتم است از سينه بر سپهر : خروش پياپى است * وز ديده بر كنار : سرشك دمادم است اين خود چه ماجرا است كه از گفتگوى آن * يك شهر در مصيبت و يك ملك در غم است ؟ اين خود چه اندُه است كه اجر جزيل او * در كيش گبر و مُسلم و ترسا مسلّم است گويند جاى غم نبوَد خُلد و زين عزا * يك دل گمان مدار كه در خلد خرم است در اين عزا ز اشك پياپى مكن دريغ * كز ديده جاى اشك اگر خون رَوَد كم است آدم در اندُه است در اين ماه و ناگزير * در اندُه است هر كه ز اولاد آدم است عالم اگر بود به تزلزل بعيد نيست * كاين خود عزاى مايه ايجاد عالم است