صلح را چشم و چهره بر در اوست * جنگ را شير نر برادر اوست
جنگ را چون حسين شير نبود * هيچ شيرى چنو دلير نبود
شير كز پشت شير حق راند * بر همه شيرها سبق راند
دل و جان جز به سوى شاه نكرد * جان پى شاه داد و آه نكرد . . .
دوست را جمله در ترازو اوست * شمر را نيز زور بازو اوست
تن او در غزا چو خسته شدى * آفرينش همه شكسته شدى
آفرينش همه تن او بود * زين ز هر شى « 1 » رگى ز هم بگشود
خون چو از حلق او به خاك چكيد * خون گرست « 2 » آن يزيد و شمر پليد
گرچه در خون ز دشمن آغشته است * هم نگهدار دشمن او گشته است
هيچ ازين سان كريم نامد « 3 » مرد * كه دوا مىنهد به كيفر درد « 4 »
در عظمت وجودى حضرت سجاد ( عليه السلام )
ثقل اصغر ستوده ثقلين * آن حسين را على ، على را عين
شيمتش بود همچو جد و پدر * چه شود شبل شير ؟ شرزه نر
بود او بعد باب و جد جليل * جبر را شكسته جبرائيل « 5 »
مَلك از مُلك او خطر جستى * فَلك از فُلك « 6 » او گذر جستى . . .
حكمتش حكم بر جهان مىكرد * هرچه مىخواست جمله آن مىكرد
ورنه چون سگ بُدند شمر و يزيد * پسر سعد با عبيد « 7 » عنيد
شاه بود و ز بنده غم مىداشت * شير بود و ز سگ ستم مىداشت
هامش
( 1 ) . مخفف شيئى .
( 2 ) . مخفف گريست .
( 3 ) . مخفف نيامد .
( 4 ) . همان ، ص 394 .
( 5 ) . جبر ؛ اينجا به معناى استخوان شكسته را بستن آمده و شاعر بر اين باور است كه آن حضرت فرشته وحى را مورد عنايت قرار مىداده است .
( 6 ) . كشتى .
( 7 ) . عبيد اللّه والى كوفه .