كآمد سپاه در حركت از چهار سوى * كوشيد و جان فداى شه بىپناه كرد
جوشان ز حلقههاى زره چشمههاى خون * سرو قدش ز خانه زين گشت سرنگون
* * *
بودش به گاهواره يكى دُرّ شاهوار * درّى به چشم خرد و به قيمت بزرگوار
چون شمع صبح ديدهاش از گريه بىفروغ * جسمش چو ماه يكشبه از تشنگى نزار
بىشير مانده مادر و كودك لبش كبود * پژمرده گشته شاخ گل و خشك چشمهسار
شد سوى خيمه طفل گرانمايه برگرفت * و آمد به دشت و گفت بدان قوم نابكار
رحمى به تشنهكامى من ، گر نمىكنيد * بارى كنيد رحم بر اين طفل شيرخوار
گفتند بهر آل على نيست بهرهاى * گردد اگر زمين همه پر آب خوشگوار
تيرى زدند بر گلوى اصغر اى دريغ * نوشيد آب از دم پيكان آبدار
بگذشت تير از گلوى نازكش چنانك * سوزن ز پرنيان و ز گلبرگ تازه خار
ز آن پس فرو نشست به بازوى شاه دين * مجروح كرد بازوى آن شاه تاجدار
خون مىسترد از گلوى طفل نازنين * مىكرد عاشقانه سوى آسمان نثار
يك قطره خون به سوى زمين باز پس نگشت * شهزاده در كنار پدر جان سپرد زار
بردن به خيمهاش نتوانست از آنكه بود * از روى شهربانوى بيچاره شرمسار
شد سوى خيمهگه ، قدمى چند و بازگشت * بركند خاك باديه با نوك ذو الفقار
كردش دفين و باز برآمد به پشت زين * ز آن پس ميان به كشته شدن بيست استوار
آمد به سوى معركه تيغ پدر به مشت * يك بهره ز آن گروه به يك تاختن بكشت
* * *
روزى چنان به ياد زمين و زمان نداشت * جورى ستاره كرد كه خود در گمان نداشت
دانى دراز بود چرا روز قتل شاه ؟ * زيرا كه قوّت حركت ، آسمان نداشت
گشتند ياوران همه مقتول و ياورى * كش آورد سمند و بگيرد عنان نداشت
فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وى * راه برون شتافتن از آن ميان نداشت