زينب گرفت دست دو فرزند نازنين * مىسود روى خويش به پاى امام دين
گفت اى فداى اكبر تو جان صد چو آن * گفت اى فداى اصغر تو جان صد چو اين
عون و محمد آمده از بهر عون تو * فرماى تا روند به ميدان اهل كين
فرمود : كودكند و ندارند حرب را * طاقت على الخصوص كه بالشكرى چنين
طفلان ز بيم جان نسپردن به راه شاه * گه سر به آسمان و گهى چشم بر زمين
گشت التماس مادرشان عاقبت قبول * پوشيدشان سلاح و نشانيدشان به زين
اين يك پى قتال دوانيد از يسار * آن يك پى جدال برانگيخت از يمين
بر اين يكى ز حيدر كرار مرحبا * بر آن دگر ز جعفر طيار آفرين !
گشتند كشته هردو برادر به زير تيغ * شه را نماند جز على اكبر كسى معين
نوبت رسيد چون به على اكبر جوان * گوش فلك دريد ز فرياد بانوان
* * *
از خيمه شاهزاده چو آهنگ راه كرد * شاه از قفاى او به تحير نگاه كرد
اندر ميان خويش و گروه مخالفان * سلطان دين خداى جهان را گواه كرد
گفتا بدين گروه فرستادم اين غلام « 1 » * كِش هر كه ديد ياد رسول إله كرد
شهزاده تاخت با رخ تابان به پيش صف * دشت مصاف مطلع خورشيد و ماه كرد
شمشير بركشيد و ميان سپاه شد * مانند شير حق متفرق سپاه كرد
بيتاب شد زِ تشنگى و تفِ « 2 » آفتاب * برتافت رخ ز لشكر و آهنگ شاه كرد
شاهش به بركشيد و زبان در دهان نهاد * تفسيده « 3 » نيز كام پدر ديد و آه كرد
با حلق تشنه باز به فرمان شاه دين * بهر وداع روى سوى خيمهگاه كرد
برگشت سوى لشكر و روز سپيد را * بار دگر به چشم لعينان سياه كرد
هامش
( 1 ) . پسر جوان .
( 2 ) . حرارت و گرما .
( 3 ) . خشك و پرالتهاب از اثر تشنگى .