از دست روزگار برون شد به رايگان * يك دانه گوهر صدف كن فكان دريغ !
شد شهسوار قدس ، درين تيره خاكدان * با يك جهان ملال عنان در عنان ، دريغ !
نگذاشتند جانب آل رسول ، حيف ! * نشناختند حرمت آن خاندان ، دريغ !
رفت آنكه شاد بود دو عالم براى او * وز رفتنش نماند دلى شادمان ، دريغ !
از غصه سوخت جان و دل عالم ، اين جفا * وين داغ ماند بر دل و جان جاودان ، دريغ !
در باغ مصطفى كه ارم بود بندهاش * از نو شكفته گلبن سرو جوان ، دريغ !
در گلشنى كه خورد ز خوبى ، بهشت آب * بر خاك ريختند گل و ارغوان ، دريغ !
با آن چمن ، سپهر ستمگر ببين چه كرد ؟ * پرورد گل به عزت و ، آخر ببين چه كرد ؟
وقت است ماند از حركت ، چرخ كجمدار * وين دود ، محو گردد و بنشيند اين غبار
خيزد ز نفخ صور ، يكى تندباد صعب * كاين خيمهها نگون شود از وى حبابوار
ميزان عدل ، نصب كند از پى جزا * هنگام كار آيد و ، هركس ز روزگار
اين ظلم بىحساب ، شود رفع لاجرم * گرد روان به امر جزا ، حكم كردگار
اهل نفاق را ، بگريزد ز سينه دل * پيدا شود چو بيرق شاه شترسوار
زهرا در آن مخاصمه ، گيرد به روى دست * در خون كشيده پيرهن آن بزرگوار
پرسد كه : خاندان نبوت كه برفكند ؟ * شير خدا كه خانهء دين كرد استوار !
خونين كفن به حشر درآيند يك به يك * آل نبى و ، خلق بگريند زارزار
شورى برافكنند كه در جنت آن خروش * آشوب روز حشر يكى باشد از هزار !
آيد حسين و ، با تن بىسر كند فغان * بيند چو آن فغان و ، پيمبر كند فغان
گيرند اگر حساب تو در فتنه و فساد * دوزخ كم است بهر تو ، اى زادهء زياد !
جورى نكردهاى تو كه هرگز رود ز دل * كارى نكردهاى تو كه هرگز رود ز ياد
بسيار گشت چرخ پى مفسدان ، ولى * همچون تويى نديده به قوم ثمود و عاد
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢٢٣